داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها

پنج شنبه 13 نوامبر 2008


به یاد برادرم قربان احمدی که چند روز پیش برای همیشه با دنیا وداع کرد

یکی از روزهای یک زمستان خیلی سرد در اوایل دهه شصت بود. "قربان " برادرم و " محمد رضا براتی" پسر خاله ام وارد یکی ازاتاق های خانه کوچکمان در اندیمشک شدند و بدون مقدمه ، با همه اعضای خانواده روبوسی کردند و بعد خداحافظی و رفتند. به هیچ کس نگفتند کجا می روند . محمد رضا که با تجربه تر بود خیلی رعایت اصول مخفی کاری را می کرد . اگر می خواست به تهران برود ، می گفت :" دارم می رم خرمشهر " . همین هم شده بود عادت رفتاری برادرم "قربان " که محمد رضا را خیلی قبول داشت . آن روز گفتند اصفهان کارمهمی داریم که یابد برویم . دو ماه بعد از فرانسه تماس گرفتند . تصویری از آینده در ذهن هیچ کدام مان نبود. خوش بینی ، بد بینی ، سردرگمی ، بلاتکلیفی، گیجی و بی اعتمادی درهر حرکتی و رفتاری موج می زد.

از همان سال 58 که ده -یازده ساله بودم ، تقریبا من را با خودشان به همه گردهمایی ها و تظاهراتها می بردند. فرقی نمی کرد گردهمایی مجاهدین باشد یا چریک های فدایی و یا پیکاری ها و یا امتی ها. حتی من و یکی دونفر دیگر از دوستانم را تشویق کردند در کلاس های ایدئولوژی که در مسجد محمدی اندیمشک تشکیل می شد، شرکت کنیم. می گفتند که حق تو است که با همه افکار آشنا شوی و خودت یکی و یا ترکیبی از همه را انتخاب کنی،چرا که حقیقت آیینه ای است که بر زمین افتاده ، تکه تکه شده و هر تکه ای از آن نزد کسی است .

در زندگی ام اولین بار مفهوم آزادی ، استقلال ، انقلاب و بحث های مربوط به تفاسیر قرآن ونهج البلاغه را از آنها شنیدم .

به خاطر همین نگرش ، طیف دوستانم گسترده بود . بعدها تعدادی اعدام شدند ، بعضی ها در جبهه های جنگ شهید شدند و برخی آواره شهرها و کشورهای مختلف و برخی معتاد در گوشه خیابان در خود می لولیدند . اگر قربان و محمد رضا نبودند حالا من هم یکی از آنها بودم . نمی دانم از کدامشان .

در شهر" درود" استان لرستان معلم دبیرستان بود . چند بار بازداشت شده بود و بعضی شبها او و تعداد دیگری از همکارانش توسط بعضی از دانش آموزان حزب اللهی همان دبیرستان و به تحریک افرادی که از بیرون آنها را هدایت می کردند ، در کوچه های تنگ و تاریکی که به خاطر جنگ فاقد کوچکترین روشنایی بود ،کتک خوردند . "مقدسی" یکی از دبیرهایی که از رشت آمده بود بیشتر از بقیه تحت فشار بود . هر شب برادرم –قربان- و یکی دونفر از معلم ها و بعضی از شاگردها او را تا خانه اش همراهی می کردند . مبادا در تاریکی کوچه ها کسی به اوآسیب برساند . دو نفر آخر به هر کجا می رسیدند همانجا شب را به صبح می رساندند . به امید اینکه صبحی دیگر بدمد و آفتاب امیدش برآید.

صبح های زیادی دمید . اما آفتاب امید آنها ندرخشید . دیگر امکان ادامه زندگی در ایران نبود . شاید هم بود . شاید باید کمی بیشتر مقاومت می کردند .مگر نکرده بودند؟کسی چه می داند؟ نمی دانم و نمی دانستیم . بعضی ها بدون کمترین دلیل قابل قبولی بازداشت شدند ، به طور فله ای محاکمه شدند و اشتباهی اعدام .

20 سال بعد که با دلهره و نگرانی و اصرار زیاد خانواده که دولت جدیدی به عنوان اصلاحات بر سر کار است و سخت گیری ها کمتر شده ، برای سفری کوتاه بالاخره به ایران آمد . با همان خوش بینی ، بد بینی ، سردرگمی ، بلاتکلیفی، گیجی و بی اعتمادی.

تمام آرزویش این بود که روزی برای همیشه به ایران بازگردد .می گفت : " این خراب شده (ایران) بهترین جا برای زندگی است . ". تکیه کلامی که همیشه از او می شنیدم . هر وقت هم تلفنی حالش را می پرسیدم می گفت : "زنده ایم ناشکر " . بعضی وقت ها که فشارهای سیاسی – اجتماعی بر مطبوعات و روزنامه نگاری تشدید می شد ، از ما می خواست که همه چیز را ول کنیم و به اروپا بیائیم . این مملکت درست شدنی نیست . دو سه روز بعد پشیمان از گفته خود تشویق مان می کرد که بمانیم و می گفت :" شاید اگر ما( ایرانی های مهاجرت کرده ) هم بیشتر مقاومت می کردیم اوضاع اینطور نمی شد. "

نه او و نه بسیاری دیگر از ایرانی هایی که به اجبار جلای وطن کرده بودند ، فکر نمی کردند عمری و نسلی را در غربت بگذرانند ، ازدواج کنند ، بچه های شان بزرگ شود و به یاد خانواده و وطن ،آخرین نفس حسرت و افسوس را بالا نیاورند .

دو سال پیش " محمد رضا " در یکی از جزایر یونان بر اثر سکته در گذشت و تنها شاهد خاکسپاری اش ، حمید پسر 18 ساله اش بود و قربان که خود را با عجله از فرانسه به آنجا رسانده بود .

و حالا هم " قربان " خوابیده در یک جعبه چوبی به ایران می آید. در همان خوش بینی ، بد بینی ، سردرگمی ، بلاتکلیفی، گیجی و بی اعتمادیی که همه ما را در خود فرو برده است . گویی این سرنوشت ما ایرانی ها ست . همه آنهایی که می خواستند وطن شان را بسازند ، خون یکدیگر را ریختند و در نهایت آنچه مانده ایران ویران و ایرانی در غربت و حسرت . ماها هم که در داخل هستیم در غربت زندگی می کنیم .فرقی نمی کند فقط شاید حسرت کمتری می خوریم .

اما نه !خیلی از ما ها هم که در داخل ایران زندگی می کنیم هر روز در عین سلامتی و جوانی سکته می کنیم و ناگهان نفسمان بالا نمی آید .

نمی دانم شاید یک آدم خرافاتی باشم . به نظر من زندگی مجموعه ای از اتفاقات است . مرگ "قربان" ، دوستان او را به من شناساند . حالا دیگر در ستون شناسنامه مادرم که نام فرزندانش را در آن می نویسند ، جا کم است برای نوشتن نام برادران و خواهران جدیدم : مرتضی و پروانه ، مسعود و شهره ، کاظم و مینو ،فرشید ،مهرزاد ،شهلا ،مهرداد و مهناز ،منصور و مهرآئین و البته شیدای عزیز و دوست داشتنی.

برادران و خواهرانی که در این سالها بیشتر از ما که برادران و خواهران خونی اش بودیم به او نزدیک بودند و بیشتر از ما غمخوار و مونس .

مطلب ژیلا را در باره برادرم اینجا ببنید





29 پيامهاى سخنگاه

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 13 نوامبر 2008 21:18, بوسيله ى اميلي امرايي

    سلام اقاي احمدي تسليت من رو بپذيريد ... با احترام امرايي

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 13 نوامبر 2008 23:53, بوسيله ى زهره امین

    آقای بهمن امویی عزیز از صمیم قلب درگذشت برادر خوبتان را تسلیت می گم. خیلی متاسف شدم و با خوندن نوشته‌تون به خاطر تموم این پاره‌پاره شدن خانواده‌ها بعد از انقلاب اشک ریختم. مرگ نزدیکان خیلی سخته. اما مطمئن نیستم فقط اونا هستن که در غربت زندگی می‌کنن. ما اینجا غریب‌تریم...

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 13 نوامبر 2008 23:59, بوسيله ى روزبه

    بهمن عزيز، صميمانه از دست دادن برادر، دوست و رفيق زندگي ات را تسليت مي گويم. يادش گرامي باد.

    پاسخ به اين پيام

    • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 14 نوامبر 2008 14:33, بوسيله ى ناهید توسلی

      بهمن احمدی عزیز چگونه می توان تنها و تنها با واژه هایی چون "مرا در غم خود شریک بدان" و یا "دردت را می فهمم" یا از همه بدتر "تسلیت می گویم"!!! چه شریکی در غم بودن و چگونه درد رفتن برادر جوان دور از خانه مادری را فهمیدن و بالاخره که چی: "تسلیت ام رابپذیر"...... نه! نه! هیچ یک از این عبارات تو را تسلی نخواهد داد، تنها و تنها امیدوارت می کند ه هنوز دوستان و همفکرانی هستند که نمی دانند "زندگی چیست؟" و نمی دانند "این معجون دوپا که انسان، نام نهاده اند اش تا کجاها می تواند عروج کند". کاش زودتر می دانستم قربان احمدی دوست دکتر مجید شریف بوده است. مجید از همفکران و دوستان خوب ما در دفتر پژوهش های فرهنگی دکتر علی شریعتی بود که روزی گفت از عضویت در دفتر انصراف می دهم..... چرا؟ .... می خواهم کار ترجمه را شروع کنم.... خب خوب! پیامبر جبران خلیل جبران را ترجمه کرد و آن هم آهنگین!! بعدتر کتابwill to p ower نیچه را و....بعدترتر ما با بچه های دفتر و خیلی های دیگر رفتیم قطعه هنرمندان بهشت زهرا و آن ذهن پرشور و آن اندیشه سترگ فلسفی و متافیزیک و آن فیزیک دان شاگرد اول دانشگاه آریامهر سال 48 و شریف پس از انقلاب را به گودی سرد و تاریکی سپردیم، به مادر زمین! و از آن جا آمدیم خانه اش نزد مادر فرتوت بهت زده! آیا روا نبود بپرسیم "زندگی چیست؟" چرا باید بپرسیم و چونان دانش آموزی که در انشایی باموضوع "زندگی چیست" نوشته بود: "چی زندگی نیست"!!! ناهید توسلی

      پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 14 نوامبر 2008 00:57, بوسيله ى یک دوست

    گفتم که تو ای عمر چرا زود برفتی؟ گفتا چه توان کرد، مگر عمر نه این بود... در غم تان شریک هستم و برایتان تحمل و آرامش آرزو دارم. او در شما زنده است. و با شما زندگی میکند.

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 14 نوامبر 2008 08:47, بوسيله ى آیدا

    از خواندن این خبر بی نهایت متاسف شدم... نه تنها برای شما که خانواده اش بودید.. بلکه برای شناختن برادری که داشتیم .. همه ی ما.. آنهایی که بودند و بی صدا غربت را انتخاب کردند هرچند آنچه شما گفتید از هر حقیقتی حقیقی تر است؛ "ماها هم که در داخل هستیم در غربت زندگی می کنیم .فرقی نمی کند فقط شاید حسرت کمتری می خوریم .

    اما نه !خیلی از ما ها هم که در داخل ایران زندگی می کنیم هر روز در عین سلامتی و جوانی سکته می کنیم و ناگهان نفسمان بالا نمی آید ." تسلیت مرا از همان غربتی که نام بردید بپذیرید.

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 14 نوامبر 2008 10:54, بوسيله ى احمد سلامتیان

    سلام

    ژیلا و بهمن

    این مصیبت را به هردوی شما تسلیت میگویم و از صمیم دل در غم شما شریکم فقط زمستان نا جوانمردانه سخت نیست خشکسالی هم چنان است که عشق فراموش یاران شده اگر مطلب شما را دریافت نکرده بودم در این وادی غربت و جدائی از سفر آخرش هم خبر دار نمیشدم هر چند گاهی که به پاریس می آمد در کتابفروشی می دید مش سر در قفسه ها در جستجوی بارقه ای از امید خدا یار و نگهدارتان دوستدار احمد

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 14 نوامبر 2008 11:07, بوسيله ى سولماز ایکدر

    آقای احمدی غم مرگ برادر سنگین ترین دردهاست. میدانم. برای همین درد عظیمتان را با گفتن تسلیت کوچک نمی شمارم .فقط بدانید در کنارتان هستیم و به یاد برادر عزیزتان.

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 14 نوامبر 2008 12:28, بوسيله ى احمد بروغني

    بهمن عزير براي تو وخانواده ات آرزوي صبر مي كنم

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 14 نوامبر 2008 13:49, بوسيله ى لیلی فرهادپور

    غم سنگینی است من را هم شریک بدانید

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 14 نوامبر 2008 15:42, بوسيله ى امین

    بعد از دیدن تنها نمونه هایی از این شهر و کشور می فهمم ما غریبیم و آنانی که رفته اند غربتشان از ما به مراتب کمتر است. آخر آنها دور از وطن هستند و امیدی دارند یا داشتند اما ما که در وطن نابودی امید را می بینیم چه؟ تسلیت می گم. درد آشنایان بدترین دردهاست.

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 15 نوامبر 2008 07:43, بوسيله ى حمید بداغی

    رفت

    ایستاد و رفت

    نه آنچنان که می پنداریم

    نه در راحت جان

    و نه در راحت تن

    دور دست را می نگریست

    تا صلح را به ارمغان اورد

    عشق را هدیه کند

    آرامش را

    و امنیت را

    غریوی بود که با درد می نالید:

    پدرم در گرگ و میش طلوعی دیگر به خون نشست

    و همچنان که مادرم از نبودش بهت را مهمان کرده بود

    ونفهمید

    برادرم را کفن کردند

    فقط دریا را می گریست

    روزی که مادرم را دیدم

    اشکهایش او را با خود برد

    من بارقه ای را در امواج دیدم

    در پس امواج

    عشق بود و

    عشق بود و

    عشق

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 15 نوامبر 2008 08:52, بوسيله ى جواد لگزیان

    کاش همه می فهمیدیم که ایران وطن همه ماست و زمین سیاره همه آدمها

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 15 نوامبر 2008 11:50, بوسيله ى آرش مهرپرور

    روانش شاد و همیشه جاویدان

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 15 نوامبر 2008 13:06, بوسيله ى ,ویداقنبربور

    بهمن عزیز،راجع به برادرت نوشتی و مثل همیشه بسیار شیوا راجع به نسل او ،نسلی که جوانیش را با تمرین سیانور وردیف گلوله بر سینه برای فردای اندیشه مند از دست داد،نسلی که روز فردا برای اندیشه هایش ،گلوله ها را به سینه ردیف کرد ودر گورهای بی نام ونشان خوابید،بی مزاری برای اشک مادر، برای گذاشتن یک شاخه گل از خاک سرد مرگ،تنها نسلی که مرگ دختران جوانشِ،بایان تجاوز به دوشیزه گیشان بود و یک جلد قرآن بیش از اعلام مرگ،کمر خانواده هایشان را شکست ،نسلی که از اندیشیدن توبه کرد برای امروزی که نفس کشیدن نیز به اختیار انسان درآمده بود،نسلی که توبه ناکرده گانش به هزار ترفند از سایه دیوارهای کوچه ها گذشتند و در بالایش هزارتوهای دایره ها و بیضی های اطلاعاتی،از چالش افکار و توانمندیهایش در اجتماع باز ماند،نسلی که آسوده ترین و زیباترین نفراتش مردگانش ست،نسلی که بانقدهایمان چنان درنیم سوخته هایش می دمیم که در آتش یک نسل جدید وآنروز که باد خاکستر شاخه ایش را با خود میبرد واگر چون تو "بهمن"ی باشد که یاد"قربان "ی را بر فراموشی ما بباشد،همان روز بر جا می مانیم،بر بوم خاطرمان رنگی از جوانی نقش می بندد و صعوبت این عقوبت سنگین....خدا یش بیامرزد.ویداقنبربور

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 16 نوامبر 2008 07:41, بوسيله ى الهه عصاريان

    اصلاً باورم نميشه. من قربان را زمانيكه ايران آمده بود ديده بودم و به نظرم آدمي پر از انرژي بود. از دست دادن چنين برادري واقعاً سخته. بهمن احمدي عزيز تسليت ميگم و براي شما و تمام خانواده تان آرزوي صبر دارم. روحش شاد.

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 16 نوامبر 2008 12:47, بوسيله ى دانشفر

    خانواده محترم احمدی مارادر غم خود شریک بدانید. قربان عزیز دوستی بود که خاطراتش همیشه در یادمان خواهد ماند. همیشه منتظر آمدنش بودیم اما دریغ، لحظه ای که خبر وداع ابدیش در دیار غربت و دور از خانواده را شنیدیم برایمان مسلم شد که می آید و دیگر از ایران نمیرود و برای همیشه در جایی که دوستش داشت خواهد آرمید.یادش شاد.

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 17 نوامبر 2008 09:41, بوسيله ى پریسا احمدیان

    25 اسفند سال 1365 بود که برادرم از طبقه بالا (طبقه دوم خانه ما زندگی می کرد) پیش ما آمد و گفت برای تعطیلات نوروزی به همراه خانواده به تهران می رود. تقریبا از همه گرم خداحافظی کرد به جز مادرم. شاید چون او زبان نگاه را خوب می خواند.

    برای همه یک مسافرت به اصطلاح نوروزی بود. برای من که از مدتها از برنامه اش خبر داشتم یک خداحافظی بود که معلوم نبود به کجا می انجامد. از آن روزی که خانه را ترک کرد روزها برای من که دانشجو بودم و برای تعطیلات آمده بودم عادی می گذشت و شبها تا خود صبح نمی خوابیدم . زمان بدی را انتخاب کرده بود تقریبا همه روز در اخبار روزنامه ها می آمد که درمرزها چند نفر دستگیر شدند یا کشته!!.

    می دانستم طیق برنامه درست شب عید باید موقع عبور از مرز باشد. آن شب تا خود صبح منتظر زنگ تلفن بودم.

    روزها همراه به خانواده برای دید و بازدید عید به خانه فامیل و بستگان می رفتم. در صحبت ها شرکت می کردم می گفتم می خندیدم و شبها!!! اضطرابی داشتم که از بیان آن عاجز هستم.

    توان گفتن حقیقت را به خانواده نداشتم چون انرژی را برای آرام کردن خودم نیاز داشتم. بعد از ظهر روز سوم عید بود که برای یافتن کتابی به طیقه سوم رفته بودم . به نا آگاه صدای گریه مردی که داشت به لری برادر برادر می کرد به گوش رسید به سرعت خودم را به طبقه اول رساندم. رنگ صورتم پریده،دهانم خشک، و دمپائی ها به ساق پاهایم چسبیده بود. تمام اهل خانواده مشغول تماشای تلویزیون بودند با دیدن من یکه خوردند. به من آب قند دادند و گفتند یک نفر آلان از طریق آگهی تسلیت از مرگ دوستش خبردار شد و بانگ گریه سر داده است. ......

    سالها از آن عید می گذرد. و من چند سال بعد ایران را ترک کردم. در یک روز سرد پائیزی خبر مرگ پدرم را در ایران دادند. نمی دانم چرا، غلط یا درست، دوست داشتم با درد خودم تنها باشم. با افکاری چون پدرم که سرمایی بود حالا با سرما ی قبرستان چه می کند و.....در تنهایی خارج از کشور تازه فهمیدم چرا در مراسم عزا در ایران خرما و حلوا سرو می شود سه سال بعد در سال روز مرگ پدرم، برادرم هم سکته قلبی کرد(برادر دیگرم که در ایران زندگی می کرد) و از میان ما رفت.

    برای من این معنی را داشت که دیگر حتی در رویاها و آرزوها هم باید جای این دو را خالی کنم و شبها هم در خواب به دنبال قبرشان بگردم!!!!!

    دیشب برادرم به من زنگ زد و گفت نوشته بهمن احمدی امویی را بخوان خروج برادرش تقریبا مثل من بود.و.......

    صمیمانه به شما تسلیت می گویم. استوار و پایدار باشید.

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 17 نوامبر 2008 13:42, بوسيله ى ابوالفضل غالب

    بهمن جان سلام خبر ناگواردرگذشت اخوي معظم قلبم را بدرد اورد براستي كه عمربسي كوتاه است وسعادتمندكساني هستند كه يادشان هميشه دردلهاجاويدان است. اميدوارم بنده را نيز درغم آن عزيز ازدست رفته شريك بدانيدواز راه دورپيام تسليت مرا پذيرا بوده باشيد

    ارادتمند شما ابوالفضل غالب

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 18 نوامبر 2008 09:18, بوسيله ى علي ودايع

    به ياد دارم كه از زمستان نوشته بودي و سرما ؛ نمي دانم زمستان امسال چرا با آن كه در پاييز هستيم اين قدر زود آمده و زمختي خود را به رخ آدميان مي‌كشد. كاش زودتر تمام مي‌شد يا همه چيز حكم خواب را داشت!

    در سايت ببينيد : سياست پيشه

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 19 نوامبر 2008 14:27, بوسيله ى يك شاگرد

    سلام آقاي احمدي تسليت عرض مي كنم اميدوارم بنده را نيز درغم آن عزيز ازدست رفته شريك بدانيدو تسليت مرا پذيرا باشيد

    روحش شاد

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 21 نوامبر 2008 03:07, بوسيله ى منصور گبرلو

    تسلیت میگویم..............

    http://gabrloo.blogfa.com/

    پاسخ به اين پيام

  • http://forough-strasbourg.blogspot.com/ foroughstrasbourg@yahoo.fr

    • " قربان " رفت ! • • باید استاد و فرود آمد • بر آستان دری که کوبه ندارد ، • چرا که اگر به گاه آمده باشی ،دربان به انتظار توست • و اگر بی گاه • به در کوفتن ات پاسخی نمی آید . " شاملو " • • آتشی به جان مان افتاده است از این جورو ستم . جور مرگ که دوباره سایه گشود و برادر، رفیق ، دوست و عزیزی را از میان مان ربود . مرگ او تلخ است . آن چنان تلخ که باور مان نمی شود . بغض راه گلوی مان را بسته است . گفتن نمی توانیم . آخر چگونه می توان گفت و نوشت که دیگر " قربان " نیست . " قربان احمدی " ناگهان ، راهش را از این زندگی از هم دریده شده در تبعید گسیخت و پرواز کرد . او بی خبر رفت و ما هم چنان و هنوز در بهتیم و باورمان نمی شود که او دیگر در میان ما نیست . " مجتبا " می گوید که فردا او را دوباره توی " بازار روز" می بینم . مرتضا می گوید که برای پس فردا با هم قرار گذاشته ایم . " فروغ " فردا پس فردا دوباره جلسه دارد . قرار بود او بگوید نه ما از او . قرار بود این بار از دکتر شریعتی بگوید . ما هم آماده بودیم ، تا هرچه بار وغم غربت و تبعید است ، بگذاریم بر دوش شریعتی . " قربان " با همان لب خند همیشگی اش قرار بود به دفاع از شریعتی بنشیند . همه ما می دانستیم ، در حالی که علاقه ی مفرطی به شریعتی داشت ، در هر جایی که صدایی از بیداری و آگاهی برمی خاست ، حضور داشت . خاصیت "قربان " در حضور همیشگی اش بود . همه جا بود : کانون فرهنگی ایرانیان استراسبورگ " فروغ " باشد یا حزب سوسیالیست محله و منطقه . تظاهرات اول ماه مه باشد یا فلان جلسه سیاسی – فرهنگی . با رفتن " قربان " ما تبعیدیان ، نه تنها دوست و برادر عزیزی را از دست دادیم ، بلکه از تکه یی از هستی مان جدا شدیم . و این غم جان فرسایی است . • ما غم از دست دادن عزیزمان را نخست به خانواده شریفش در ایران و سپس به تک تک یاران او تسلیت می گوییم . • • کانون فرهنگی ایرانیان استراسبورگ " فروغ " • دهم نوامبر 2008

    پاسخ به اين پيام

  • سلام آقای احمدی آمویی عزیز نوشته هایتان را که خواندم انگار سالهاست که می شناسمت و می دانم که من و شما خویشاوندان دور سربازان پارسی هستیم که چه بسیار دور از وطن برای آن از جان گذشتند. درگذشت برادر گرامیتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض می کنم. امیدوارم که خداوند به شما شکیبایی عطا کند. من دو هفته پیش شهرستان لردگان بودم و این خبر را آنجا شنیدم و تقریبا کسی به طور کامل قربان عزیز را نمی شناخت و بعد که به سایت شما مراجعه کردم ایشان را شناختم و چه دیر! با خود عهد کردم که هر وقت به شهرستانمان رفتم حتما به قربان عرض ادب کنم .کسی که سال ها برای آزادی وطن مبارزه کرد و رنج غربت کشید و باز آزادانه به وطن بازگشت و شهرمان را سرافراز کرد. او هم مانند اجدادش آزاد زیست و آزادی را به نان نفروخت. امیدوارم که خاک شهرمان در نگهداری از این امانت روسفید بماند. داریوش احمدی میلاسی از شهرستان لردگان

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 8 دسامبر 2008 02:29, بوسيله ى آسیه امینی

    ببخشید که خیلی دیر متوجه شدم. تسلیت می گم و برای شما و خانواده عزیزتون سلامتی آرزو می کنم و امیدوارم روزی به این جمله شادی و امید را هم اضافه کنیم.

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 10 دسامبر 2008 11:13, بوسيله ى اكبر هاشمي

    آقاي بهمن احمدي و سركار خانم بني يعقوب از شنيدن اين خبر بسيار متاثر شدم. در اين مواقع دوست ندارم حرفهاي تكراري گذشتگان رو تكرار كنم فقط براي شما روزهاي بهتري رو آرزو مي كنم.

    در سايت ببينيد : داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 10 دسامبر 2008 18:55, بوسيله ى علي احمدي

    سلام آقاي احمدي امويي عزيز.

    درگذشت برادر گرامیتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض می کنم.

    جهان چون من و چون تو بسيار ديد نخواهد دمي با كسي ارميد.

    تو تا مي تواني به نيكي گراي كه نيكي بيابي به هر دو سراي

    چو بايد سرانجام در خاك رفت خوشا انكه پاك امد و پاك رفت

    علي احمدي ميلاسي از شهرستان لردگان

    پاسخ به اين پيام

  • پس امروز چه باید کرد ؟ نوشته شده توسط atabak 05 دي 1387,ساعت 12:16:08 برای تنها عمل کردن همه جور خودرا آزموده ایم و موفق نشده ایم .

    برای " همه با هم بودن " از همدیگر وحشت داشته ایم.

    برای نفر اول بودن همه کار کرده ایم. و بسیاری دیگر در این زمینه ...

    در سايت ببينيد : http://www.lorestan11.com

    پاسخ به اين پيام

  • داستان یک مهاجرت از هزاران مهاجرت ایرانی ها 13 ژانويه 2009 14:52, بوسيله ى نرگس نيك ضمير

    از شنيدن اين خبر خيلي ناراحت شدم و نوشته شما و خانوم بني يعقوب هم اين ناراحتي را دوچندان كرد. تسليت ميگم و اميدوارم كه ديگه هيچوقت قطعه "هوا بس ناجوانمردانه است" را زمزمه نكنيد و اتفاق بدي تو زندگيتون نيفته.

    پاسخ به اين پيام


اعلان پس از تأئيد

سخنگاه  : پيامهاى شما پس از تأئيد گردانند گان سايت نمايان خواهند شد

يك پيام ، يك تفسير ؟
  • (براى درست كردن پاراگراف، كافيست كه جاى خط ها را خالى بگذاريد)

(اختيارى) كى هستيد؟




بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای بهمن احمدی امویی محفوظ است.
نقل قول غیرتجاری و با ذکر منبع و اطلاع نویسنده، آزاد است.