آژیر قرمز

   

بهمن احمدی امویی: خیابان و کوچه‌ای که خانه‌مان در آن قرار دارد، از سروصدای بچه‌ها آکنده است. «روبرت» بازی می‌کنیم: یک جور بازی جنوبی که در اندیمشک سرگرمی روزانه‌مان بود. چند هواپیمای جت با سرعت بسیار زیاد آسمان را می‌شکافند و از بالای سرمان رد می‌شوند. ما فقط توانستیم خط دودی را که از خود برجا گذاشته بودند، ببینیم. بعد صدای چند انفجار و پس از آن صدای جیغ و ضجه‌ی زنان، کودکان و حلقه‌های دود خاکستری و سیاه که از چند نقطه‌ی شهر بلند بود. راه‌آهن، گمرک، اداره‌ی برق و پایگاه چهارم شکاری بمباران ‌شده بودند. شهر را توده‌های عظیم دود احاطه کرده بود. چند ساعت بعد، اخبار تکمیلی نشان می‌دهد که عراق به ایران حمله کرده است. روزها و هفته‌های پس از آن اخبار ترسناکی در شهر پخش می‌شود: عراقی‌ها از پل «کرخه» عبور کرده‌اند؛ دشت عباس را گرفته‌اند و تا شهر ۴۵ کیلومتر بیشتر فاصله ندارند.

«صدای آژیر قرمز که از رادیو پخش می‌شود، نشانه‌ی این است که حمله‌ی هوایی حتمی است…» برگه‌هایی با این مضمون را در حیاط خانه‌ها می‌انداختند. با خودم فکر می‌کردم آخر چطور می‌شود قرمز بودن آژیر را از صدای رادیو فهمید؟ تا چند ماه آژیر قرمز و زرد و سفید، ذهنم را به خود مشغول کرده بود: «رنگ آژیرها را چطور می‌توان از رادیو تشخیص داد؟»

بعضی‌ها رفته بودند، حالا تعداد بیشتری هم داشتند می‌رفتند و شهر کم‌کم تخلیه می‌شد. زنان همدیگر را در آغوش می‌کشیدند و مردها روبوسی می‌کردند و می‌گفتند: «همین‌که زن و بچه‌ها را جای امنی بگذاریم، برمی‌گردیم.» و عشق‌های جوانی نورُسته در این هیاهو و گردوغبار گم می‌شد، با چشم‌هایی نمناک از اشکی که می‌خواست بریزد، در پشت کامیون‌هایِ باری که به سوی شرق می‌رفتند.خیابان و کوچه سوت‌وکور بود و مدارس تعطیل شده بود. تازه آن سال به کلاس سوم راهنمایی می‌رفتم. چهار نفر بودیم: محمد، علیرضا، مجید و من. دوستان دوران کودکی که تا اینجا باهم آمده بودیم و همه‌مان در خانه‌‌های هم بزرگ ‌شده بودیم. کاری نداشتیم جز خیابان‌گردی، ایستادن در صف‌های نان، سیلندرگاز، پنیر، گوشت و نگهبانی از خانه‌هایی که کلیددارشان بودیم. گل‌های خاطره‌ را آبیاری می‌کردیم. بوی درخت «مورد» از خود بی‌خودمان می‌کرد و خیال می‌کردیم همه‌ی این دردها موقتی است و همه‌چیز درست خواهد شد. شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماندیم و از دنیای کوچکی که به ما تعلق داشت محافظت می‌کردیم. برقِ خیابان‌ها قطع بود، از هیچ خانه‌ای نوری بیرون نمی‌تابید و پنجره‌ها با رنگ سیاه یا با روزنامه و پارچه پوشیده شده بود.

سال‌های ۶۰ و ۶۱ را هم پشت‌سر گذاشتیم. حالا دیگر به زندگی در شرایط جنگی عادت کرده بودیم. اغلب خانواده‌ها متلاشی ‌شده بودند. کسانی که در جاهای دورتر دوست و آشنا و فامیلی داشتند به حساب زندگی موقت چندماهه، سراغ آنها را گرفته و به جای امن‌تری رفته بودند؛ زندگی موقتی که تا آن زمان دست‌کم سه سال از آن می‌گذشت. پدر و مادر و یک خواهر و برادر من هم به اصفهان و چهارمحال‌وبختیاری رفتند. اداره‌ی پست خوب کار نمی‌کرد. به‌‌هرحال همه خوشحال بودیم که زنده‌ایم. ۳۱ شهریور ۱۳۶۲ تلگرافی چندکلمه‌ای به دست ما رسید. یکی از خواهرزاده‌ها که هم‌سن‌وسال من بود، نوشته بود: «سلام دایی! بابابزرگ فوت کرد.» پدرم فوت کرده بود و من حتی نمی‌توانستم در مراسم تشییع و تدفین او حضورداشته باشم. فردای آن روز خبر دیگری هم آمد: «محمد که هوادار سازمان مجاهدین خلق بود، در زندان دزفول اعدام شد.» هفته‌ی بعد پیکر علیرضا که در جبهه شهید شده بود، بر دوش خانواده و دوستانش تشییع شد و دو ماه پس از آن مجید با خانواده‌اش در بمباران موشکی جانش را از دست داد. «ماهی سیاه کوچولو» را نخستین بار در خانه‌ی آنها باهم خوانده بودیم.

آن روزها نوجوانی سیزده چهارده ساله بودم که هرکس را، کسی می‌کشت: بعضی‌ها را عراقی‌ها و بعضی‌ها را هم‌وطنانشان.

حالا انگار تمام نشانه‌های گذشته پشت سرم ویران شده است. علیرضا، مجید و محمد پشت غبار زمان گم شده‌اند. کسی یا چیزی با تمام توان هلم می‌دهد به جایی که نمی‌دانم کجاست. هنوز خیلی از خانواده‌ها تکه‌تکه‌اند، دست‌هایمان به هم نمی‌رسد و صدای یکدیگر را نمی‌شنویم.

از اینکه به خوزستان و اندیمشک بازگردم، نگرانم. انگار دلم می‌خواهد فاصله‌ام را با آنجا برای همیشه نگه ‌دارم؛ شاید می‌خواهم تا جایی که ممکن است از آنجا دور باشم. دورِ دور! شاید دارم از خودم فرار می‌کنم. از گذشته‌ی سپری‌ شده‌ای که از به‌خاطر‌آوردنش تنم مورمور می‌شود.

نوشته شده در 1 مهر 1397 | بدون نظر



آخرین دیدار با لقمان و زانیار در بهشت زهرا

   

بهمن احمدی امویی: مادر لقمان انقدر سروصورتش را چنگ زده که رد ناخن‌هایش را در تمام‌صورتش می‌توان دید. دخترش زیر بغلش را گرفته و باهم شیون می‌کنند. غم سراپایش را گرفته. باورم نمی‌شود این همان خواهر کوچک لقمان است. برادرش در گوشه‌ای دیگر سردر گریبان دارد. تازه امروز صبح از مریوان رسیده‌اند. خانواده و وکیلشان از اول صبح در دادستانی از این اتاق به آن اتاق دررفت‌وآمد بودند. انگارهنوز باور خبر اعدام لقمان و زانیار برایشان سخت است و با خود می‌گویند تا نبینیمشان باور نمی‌کنیم. تجربه‌های گذشته نشان می‌دهد که بعد از اعدام نه خبری از دیدار با اجساد است و نه آدرس محل دفن در اختیار خانواده‌ها گذاشته می‌شود. بااین‌همه امید همچنان سوسو می‌زد.

ساعت 11 صبح، صالح نیکبخت، وکیل تلفنی خبر داد که اجازه داده‌اند خانواده در غسالخانه بهشت‌زهرا با اجساد عزیزانشان دیدار آخر را داشته باشد. باعجله خودم را به آنجا می‌رسانم. انگار زودتر از همه رسیده‌ام. سر ظهر است و چند خانواده منتظر انجام تشریفات خاک‌سپاری عزیزانشان. صدای گریه و ناله از گوشه و کنار شنیده می‌شد. بلندگوی سالن هرچند وقت یک‌بار نام فوت‌شده‌ای را می‌خواند و از خانواده آن‌ها درخواست می‌کرد برای شناسایی بروند.

با خود گفتم یعنی اسم لقمان و زانیار را هم این‌طوری خواهند خواند. هرگز تصورش را هم نمی‌کردم که در چنین جایی به دنبال لقمان و زانیار بگردم. دو سال و نیم تمام باهم بودیم. شب و روز. یاد خنده‌های گرم لقمان افتادم، خنده‌ای به پهنای صورتش. چند سالی از زانیار بزرگ‌تر و بیش از یک برادر به فکرش بود. سفره غذا را پهن می‌کرد و صدایش می‌زد: زانیار جان. بیا نان بخوریم.

به مرکز آمار بهشت‌زهرا رفتم و پیگیر شدم. کسی که پشت کامپیوتر نشسته بود گفت اصلاً چنین نام‌هایی در سیستم نداریم. در فهرست دفن شدگان روزهای قبل هم نبودند. با خودم گفتم بازهم فریب خوردیم. دیار، برادر زان یار با ناراحتی می‌گوید: یک تماس تلفنی داشتم که شماره‌اش نیفتاده بود. به من گفتند خودتان را به بهشت‌زهرا برسانید. تعدادی از همبندیان سابق لقمان و زان یار، هم خود را رسانده‌اند. هر کس چیزی می‌گوید. صالح نیکبخت داخل اتاقی رفت. پس از چند دقیقه، دیار، برادر زان یار هم به دنبال او وارد اتاق شد. چهار مأمور امنیتی با برخی از مسئولان بهشت‌زهرا جلسه گذاشته بودند. بعد از یک ساعت بلاتکلیفی خبر آمد که امکان دیدن پیکرهای لقمان و زانیار برای نزدیکانشان وجود دارد. اما به شرطی که نه تصویری برداشته شود و نه فیلمی گرفته شود. ضمن این‌که گفتند اجازه شیون و فریاد را هم ندارند.

چندساعتی گذشته و حالا دیگر بهشت‌زهرا تعطیل‌شده و همه کارکنانش رفته‌اند. سالن بزرگ غسالخانه آن‌چنان خلوت است که اگر صدایی از آدم بلند شود، تا آن سرش می‌رود. احساس تهی بودن می‌کنم. ما چند نفر هم‌بندی‌های سابق زانیار و لقمان در گوشه‌ای منتظر نشسته‌ایم. یک‌لحظه به نظرمان می‌رسد نکند وعده‌ای که برای دیدار لقمان و زانیار داده‌اند واقعی نباشد. مادر لقمان به‌تندی و باعجله از ساختمان به بیرون می‌دود و زیر آفتاب سوزان یله می‌شود. سردش شده و بدنش می‌لرزد. مرتب کمک می‌خواهد که اجازه بدهند لقمانش را ببیند.

اعضای درجه اول خانواده‌ها را صدا می‌زنند. به‌سوی دری هجوم می‌بریم. جلویمان را می‌گیرند. پنجره‌ها را هم با چند پارچه و بنر می‌پوشانند. نیم ساعتی است که اجساد لقمان و زانیار پوشیده درکفن در آن اتاق قرار دارد و خانواده‌ها بالای سر آن‌ها، در سکوت ناله می‌کنند. بالاخره مادر لقمان فرزندش را در کفن می‌بیند اما مادر زانیار نیست که فرزندش را برای آخرین بار ببیند، به‌جایش عمه و عمو و برادر زانیار به دیدنش می‌روند.

یک نفر با کت‌وشلواری آبی‌رنگ که دکمه‌های پیراهنش را تا آخر بسته، مرتب چیزهایی می‌گوید و بقیه هم دستوراتش را اجرا می‌کنند. انگار رئیسشان است. صالح نیکبخت به او می‌گوید: «حالا که هنوز دفن‌نشده‌اند، اجازه بدهید به روستای پدری لقمان در 40 کیلومتری مریوان ببریمشان. رفت‌وآمد خانواده تا تهران بسیار سخت است و رعایت حال آن‌ها را هم بکنید.»

همان فرد می‌گوید: من باید با دادستان صحبت کنم. فعلاً تا چند روز در سردخانه هستند. اگر قبول کردند به آنجا منتقل می‌شوند. اگرنه، آن‌ها را در همین بهشت‌زهرا دفن می‌کنیم و آدرس و محل دفن را به شما می گوئی‌ام. صدای گریه و شیون بلند می‌شود. خانواده از در دیگر خارج می‌شوند، آفتاب داغ تابستان می‌تابد و صدای گریه بلند است. پیکرهای کفن‌پوش شده را در پشت یک وانت می‌گذارند و می‌برند. عثمان، پدر لقمان مچاله شده و جثه نحیفش بیش از گذشته تکیده شده است. با صدای بلند گریه می‌کند و می‌گوید ناراحتم که نتوانستم برایشان کاری بکنم. آن‌هایی که تا حالا جلو گریه‌شان را گرفته بودند، زار می‌زنند. خواهر لقمان صورتش را چنگ می‌زند و با مادر شیون و زاری می‌کنند و به کردی مویه سر می‌دهند. زانیار و لقمان در فریادهایشان تنها واژه های است که می‌فهمم.

نوشته شده در 18 شهریور 1397 | بدون نظر



10 ماه زندگی با القاعده ای های ایرانی

   

بهمن احمدی امویی:مرداد سال 1389 است. زندانیان «القاعده» تعدادشان زیاد شده است. حدود 10 نفرشان از بچه‌های کردستان ایران وَ بسیار جوان هستند. مسن‌ترینشان به‌زحمت 24 یا 25 سال سن دارد. خیلی مصمم و پرانرژی نشان می‌دهند. روزی پنج نوبت نماز جماعت می‌خوانند. رئیس بند، دستور داده هر دو نفرشان را در یک اتاق نگه دارند؛ بلکه روابطشان با هم کمتر شود. اما به خاطر تعمیرات ساختمانی در تمام بند 350، همه‌چیز بلبشو است و از آزادی عمل بیشتری برای رفت وآمد و دیدن و نشست و برخاست، برخورداریم. آن‌ها هم مدام کنار هم هستند. رفتار تشکیلاتی القاعده‌ای‌ها و چهره‌های نامونس آن‌ها با ریش‌های بلند، موجب ترس برخی از زندانی‌ها شده است؛ به‌ویژه وابستگان انجمن پادشاهی. مرتب در گوش هم پچ‌پچ می‌کنند و کاملاً از آن‌ها می‌ترسند؛ سعی می‌کنند تا جایی که ممکن است با آن‌ها رودررو نشوند.

کمتر با زندانی‌های دیگر ارتباط دارند. در واقع اصلاً ارتباطی ندارند. فقط زمان خواب آن‌ها را می‌بینی که از دیگر دوستانشان جدا شده و هر کدام به اتاق خود می‌روند. تا حالا یکی دو درگیری بین آن‌ها و جوانان زندان روی داده است. پس از مدتی مسئولان زندان به این نتیجه رسیدند که آن‌ها در یک جا وکنار هم باشند. اتاقی که قبل از این فروشگاه و کتابخانه بود، با خراب کردن دیوار حائل، تبدیل به یک اتاق نسبتاً بزرگ شد؛ این اتاق با 14 تخت سه طبقه به 10 نفر از زندانیان القاعده اختصاص داده شد و توافق شد 14 نفر از بچه‌های سیاسی اتاق‌های دیگر هم به آنجا بروند، تا از شلوغی زیاد اتاق‌ها کم شود. در هر اتاق گاه تا 35 نفر زندگی می‌کنند. نزدیک 20 نفر تخت دارند و بقیه «کف‌خواب» اند؛ کف‌خواب اصطلاحی است مخصوص زندان‌ها. علاوه بر خوش‌شانسی، باید از امتیاز زندانی باسابقه هم برخوردار باشی که تختخواب نصیبت شود. بعضی‌ها تا چند ماه منتظر می‌مانند که تختی گیرشان بیاید. در بندهای دیگر که زندانیان عادی نگهداری می‌شوند، تخت‌ها تا 600 هزار تومان فروخته می‌شود؛ خریدوفروش تخت برای بعضی‌ها درآمدزا است. برخی با روابط و زدوبندی که دارند، تخت را به یک زندانی می‌فروشند و دو سه روز بعد، ترتیب انتقال آن فرد را به سالنی دیگر می‌دهند تا دوباره تخت را به یک زندانی دیگر بفروشند.

تا پیش از این، رئیس بند، اعتنائی به خواسته‌های زندانیان سیاسی نداشت. بارها نسبت به وضعیت بهداشتی، شلوغی اتاق‌ها و فضای موجود اعتراض شده بود. حتی جابه‌جایی بین اتاق‌ها را هم به‌راحتی نمی‌پذیرفت. اهتمام ویژه‌ای در جلوگیری از شکل‌گیری تشکل، گروه و دستهٔ فکری بین زندانی‌ها نشان می‌دهد؛ به‌همین‌خاطر مرتب ما را جابه‌جا می‌کند؛ اما حالا پذیرفته که 10 نفر از زندانی‌های القاعده با آن ویژگی‌های خاص فکری، در یک اتاق جمع شوند. کسی حاضر نمی‌شد برود و با آن‌ها در آن اتاق زندگی کند. سرانجام من و «عبداللـه مؤمنی» و هشت نفر از زندانیان جنبش سبز، یک نفر از انجمن پادشاهی و سه نفر از زندانیان سیاسی کرد («متین ارجان»، تبعهٔ ترکیه، «رمضان احمد کمال» از سوریه و «رمضان سعیدی» ایرانی) پذیرفتیم تا با آن‌ها در این اتاق بمانیم. ترکیب جالبی است. همه نسبت به هم سوءتفاهم دارند. نبود درک متقابل، نبود پذیرش حداقلی دیگری و وجود کمترین میزان همراهی، در این جمع موج می‌زند. من دلم می‌خواهد با آن‌ها ارتباط بگیرم و در باره‌شان بنویسم. اما اصلاً راه نمی‌دهند. بچه‌های اتاق‌های دیگر، دو سه نفر باهم، از چهارچوب فلزی‌ای که حالا دری ندارد، به داخل اتاق سرک می‌کشند و با تعجب به ما نگاه می‌کنند تا بدانند که هنوز زنده‌ایم یا نه؟ همهٔ این‌ها شوخی و خنده است و نه جدی.

10 نفر زندانی القاعده و ارتباط با آن‌ها سوژهٔ هر روزهٔ دیگر زندانی‌ها شده است. هر شب ساکنان اتاق‌های دیگر با ما خداحافظی می‌کنند و به کنایه می‌گویند: «به امید دیدار تا فردا!» عبداللـه رئیس اتاق است و به‌قول بچه‌ها باید روش امنیتی خاصی را برای حفظ خود در پیش بگیرد (همه این‌ها شوخی و برای وقت گذرانی است). من می‌گویم مثل «یاسر عرفات» شب‌ها در یک جا بخوابد و صبح از جای دیگر برخیزد. «کیوان صمیمی» از نخستین افرادی است که در خط مقدم خطر قرار دارد! چون خیلی گرمش می‌شود؛ معمولاً پیراهنش را درمی‌آورد و بدن پوشیده از مویش را نشان می‌دهد. زندانی‌های القاعده هم هر روز دراین‌باره هشدار می‌دهندکه این کارش درست نیست و جلویش را بگیرید و گرنه خودمان با او برخورد می‌کنیم.

یک روز اخبار ساعت 14 تلویزیون، خبری خواند که بازتاب‌های آن برای همه جالب بود: «دو نفر در یک عملیات انتحاری در کابل، سه نفر از نیروهای ناتو را کشته‌اند." زندانی‌های القاعده معترضانه گفتند: «جمهوری اسلامی به نفع آمریکا خبررسانی می‌کند. مگر می‌شود در دو عملیات انتحاری فقط سه نفر کشته شوند؟!» یکی‌شان با خوشحالی فریاد زد: «دو صفرش را انداخته‌اند. 200 نفر مرده‌اند.» عبداللـه مؤمنی با خنده و شوخی گفت: «واقعاً گاهی جمهوری اسلامی مظلوم می‌شود. نه القاعده خبرهایش را قبول دارد و نه ما.» وقتی خبر یک اقدام تروریستی و انتحاری از تلویزیون پخش می‌شود، صدای تکبیر و الله اکبر آن‌ها بلند می‌شود. با هم روبوسی می‌کنند و شادی و پیروزی در چشمانشان موج می زند. از این بابت اعصاب ما خراب است و ناراحتیم. نمی‌دانیم چطور با آن‌ها رفتار کنیم که مشکلی پیش نیاید و وضعیت زندان را با ناراحتی و تنش و چالش بدتر نشود. تحمل دیوارهایی که تو را احاطه کرده و فشار آن دیوارها آدم را شکننده می‌کند.

عید مبعث در پیش است. از همین حالا با القاعده‌ای‌ها صحبت می‌کنیم تا آن‌ها را برای برگزاری جشن احتمالی آماده کنیم؛ اما راضی نمی‌شوند. نماینده‌شان می‌گوید: «ما به این چیزها اعتقاد نداریم. چرا باید جشن بگیریم؟! ما پیرو سنتِ قرآن هستیم. اگر باید جشن تولد بگیریم و این مهم است، چرا خود حضرت رسول هرگز برای خودش جشن تولد نگرفت؟»

آخر شب با عبدالله. خ که نمایندهٔ زندانیان القاعده است در مورد چگونگی دستگیری‌اش صحبت می‌کردیم. گفت: «واقعاً ظلم است. من فقط هشت آمریکایی کافر را کشتم؛ اما دولت ایران الان 11 ماه است که مرا زندانی کرده است. این ظلم آشکار است. دولت ایران از یک طرف می‌گوید با آمریکا دشمن است، اما از طرف دیگر کسانی را که آمریکایی‌ها را در افغانستان می‌کشند، دستگیر می‌کند.» در «بوکان» دستگیر شده است. یواش‌یواش می‌خواهم با او طرح دوستی بریزم؛ شاید بتوانم خاطراتش را بنویسم. هرچند پذیرفتن حرف‌هایش سخت است و به‌قول بقیه دارد قپّی می‌آید.

رابطهٔ ما با اعضای القاعده رو به بهبودی است. دو قالی کهنه برای اتاق آوردند. فرصت خوبی برای نزدیکی بیشتر است. همه باهم شروع به شستن قالی‌ها کردیم. شوخی و خنده و کمی هم آب‌بازی بین دو "عبد اللـه "اتاق. عبداللـه مؤمنی رئیس اتاق یک و رئیس فراکسیون اکثریت و عبداللـه. خ نایب‌رئیس اتاق و رئیس فراکسیون اقلیت القاعده: لقب‌هایی که بچه‌ها به عنوان شوخی و خنده مطرح می‌کنند. متین ارجان آشپز فوق‌العاده‌ای است؛ با کمترین امکانات، غذاهایی می‌پزد که طعمشان را پیش‌تر تجربه نکرده‌ایم.

«علی تاجرنیا» که مسئول بهداشت اتاق است، میوه‌ها را بین بچه‌ها تقسیم می‌کند. بشقابی شامل موز، خیار و سیب. به هرکدام از 14 نفرمان یک برش از این سه میوه می‌رسد. عبداللـه مؤمنی باحرارت، تند و بلند حرف می‌زند و همه‌چیز را با چاشنی‌ای از طنز و خنده مطرح می‌کند. می‌گوید که رئیس محترم اتاق یک است و معمولاً از بچه‌ها می‌خواهد که او را خودجوش تشویق کنند. این روزها ورد زبانش «درود بر شرفتان» است؛ اصطلاحی که تقریباً همه اعضای اتاق از آن استفاده می‌کنند.

صبح‌ها با صدای خنده و شوخی عبداللـه مؤمنی و شنیدن جملهٔ «یاران دبستانی و برادران ایمانی! صبح شما به‌خیر! مدیریت محترم اتاق، روز دلنشین و زیبایی را برای شما آرزو می‌کند. لطفاً بیدار شوید!»، از خواب برمی‌خیزیم. اولین کلمه‌هایش پس از صبح به‌خیر نیز «درود بر شرفتان» است.

10 نفر زندانیان القاعده که در اتاق شمارهٔ یک با ما زندگی می‌کنند، از آن گروه القاعده‌ای‌هایی هستند که کمترین میزان آگاهی را دارند. تحلیل مشخصی از اوضاع و مبانی تئوریک که هیچ، سواد کافی هم ندارند؛ برداشتشان از قرآن نیز گاه خیلی برای ما عجیب به نظر می‌رسد. یکی‌شان تعمیرکار لوازم خانگی است، یکی مغازه‌دار و دو سه تای‌شان تحصیلات زیر دیپلم دارند. تنها وجه ممیزه‌شان این است که مثلاً فلانی 29 جزء قرآن را حفظ است و بقیه کمتر از او. اهل خواندن داستان و رمان و شعر و یا کتاب‌های علوم اجتماعی نیستند. فقط قرآن می‌خوانند و حفظش می‌کنند. در روزنامه‌ها فقط دنبال جدول هستند و برنامه‌های تلویزیون را هم نگاه می‌کنند.

در روزنامه دنبال کلماتی می‌گردند که به نظرشان اسم خداوند است و آن را خیلی ظریف پاره می‌کردند. زندانی از روزنامه‌ها برای تمیز کردن سفره غذا، نشستن روی آن‌ها و تمیز کردن سرویس بهداشتی استفاده می‌کردند. از نظر القاعده ای‌ها این کار گناه است. این هم شده یکی از درگیری‌های هر روزه با آن‌ها. از بدشانسی، تعداد زیادی از روزنامه‌هایی هم که می‌آورند، روزنامه‌های سبحان و حمایت است و پر از اسم مقدس و آیه‌های قران. بعضی روزها روزنامه‌ها را می‌سوزانند تا از نظر آن‌ها ما کمتر گناه کنیم.

یک تیم والیبال دارند و بعد از ظهرها با بچه‌ها بازی می‌کنند. گاهگاهی هم دور هم می‌نشینند و بخش‌هایی از قرآن را که حفظ هستند تمرین می‌کنند. از اخبار و گزارش‌ها و حوادث روز دنیا فقط روی بمب‌گذاری‌های القاعده در عراق و افغانستان و خبرهای مربوط به گروه خودشان حساسیت نشان می‌دهند. یک بار دیدم که «جهانگیر» یکی از جوانان القاعده، شطرنج بازی می‌کند. «علیرضا ایرانشاهی» پرسید: «مگر شطرنج برای آن‌ها حرام نیست؟» گفتم: «نمی‌دانم.»

برخلاف قرار قبلی با رئیس بند، تعداد القاعده‌ای‌ها به 17 نفر رسید. تعداد ما هم به حدود 20 نفر رسیده است. روزی 8 نوبت نماز جماعت در اتاق برگزار می‌شود. پنج نوبت بچه‌های القاعده و سه نوبت دیگران. بچه‌های جنبش سبز گاهی به بهشتی شیرازی و زمانی به محسن میردامادی اقتدا می‌کنند. اوضاع آشفته‌ای شده و کمترین میزان آرامش راداریم. حتی از اتاق‌های دیگر هم برای شرکت در نماز جماعت به اتاق ما می‌آیند. از آن‌طرف غذا خوردن هم سخت شده است. پیشنهاد دادیم که همه باهم دور یک سفره جمع‌شویم. من گفتم برای این‌که بیشتر به هم نزدیک شویم هرروز دو نفر شهردار باشند، یکی از ما و یکی از آن‌ها. آشپزی و غذا درست کردن هم همین‌طور. اما آن‌ها مخالفت می‌کنند. می‌گویند ما چون شیوه ذبح گوشت را نمی‌دانیم نمی‌خوریم و گاهی مرغ استفاده می‌کنیم. استدلالی که نمی‌توان برای آن دلیلی آورد. در حقیقت آدم می‌ماند که چه جوابی بدهد. جالب این‌که تا پیش‌ازاین که به القاعده ملحق شوند مثل بقیه مردم رفتار می‌کردند و حالا برای نشان دادن تمایز و هویت خود چنین چیزهایی را مطرح می‌کنند. شلوارهای گشاد که تا بالای قوزک پا می‌رسد، می‌پوشند. می‌گویند حضرت محمد گفته باید قوزک پا معلوم باشد. موقع نمازخواندن دست‌به‌سینه، هر دو پا به‌اندازه پهنای شانه باز و پنجه‌های پاها را به یکدیگر متصل می‌کنند. یک فلسطینی که فارغ‌التحصیل دانشگاه کیف اکران است و دو مصری هم به‌تازگی وارد زندان شده‌اند. مصری‌ها از ترکیه وارد ایران شدند و به پاکستان رفتند و پس از مدتی که وارد ایران می‌شوند، دستگیر می‌شوند والان منتظرند تا تحویل مقامات مصری داده شوند. یکی دو نفر هم از جمهوری آذربایجان هستند. می‌خواستند به عراق بروند که در ایران دستگیرشده‌اند. تعدادشان زیاد شده و مقامات تصمیم می‌گیرند آن‌ها را به یک سالن در زندان رجایی شهر کرج منتقل کنند.

تعدادی از بچه‌های اهل کردستان هم در میان ما هستند که به خاطر درگیری و برخورد مسلحانه با القاعده‌ای‌های کردستان دستگیرشده‌اند. ترکیب عجیبی داریم. یکی از آن‌ها می‌گوید وظیفه من شناسایی و ترور مقامات و مبلغان القاعده در کردستان ایران بود. او می‌گوید که دوستانش در کردستان عراق هم به‌شدت در حال مبارزه با آن‌ها هستند. برای همین گاهی هم درگیری و کتک‌کاری بین این دو گروه را شاهد هستیم. هر یک دیگری را به نابودی کردستان متهم می‌کند. تا حالا شاهد چند درگیری و بین آن‌ها بودیم.

حسین مرعشی می‌گوید:"آینده خاورمیانه از توی اتاق شما مشخص می‌شود. همه نوع آدم در آن هست. القاعده، مسلمان اصلاح‌طلب، سکولار، کرد وابسته به پژاک و پ.ک. ک، سازمان مجاهدین خلق و ضد مذهب."خوب که به حرفش فکر می‌کنم، می‌بینم خیلی دقیق می‌گوید. این روزها در سراسر خاورمیانه جنگ، سوءتفاهم، نفی و عدم پذیرش یکدیگر، همه را به جان هم انداخته است.

به نظر می‌رسد در برخی از مناطق مرزی گرایش‌هایی به القاعده به وجود آمده است. هرچند ماه تعدادی از آن‌ها را که در زندان‌های شهرهای دیگر ازجمله ارومیه و سنندج نگهداری می‌شوند به اینجا می‌آورند و سپس به زندان «رجایی شهر» می‌فرستند؛ جوانانی عمدتاً از مناطق روستایی، باسواد و دانش اندک و بدون کمترین توان تحلیل و قدرت تشکیلاتی و سازمان‌دهی بالا و توان مالی نامحدود، به القاعده این امکان را می‌دهد که به‌راحتی جوانان بیکار، سرخورده و ناراضی را در برخی از مناطق مرزی جذب کند. خیلی از این جوانان ظاهراً برای ادامهٔ تحصیل و با استفاده از کمک‌های مالی القاعده و دیگر سازمان‌های پوششی‌اش، به مدارس مذهبی پاکستان می‌روند. آنجا با عقاید و تفکرات تندروتری آشنا شده و حتی برخی از آن‌ها تجربهٔ جنگ و درگیری در افغانستان و عراق را هم‌کسب می‌کنند. آموزش‌هایی که این‌ها می‌بینند قرائت جدیدی از اسلام سیاسی برای ایجاد حکومت اسلامی است.

هفتهٔ گذشته، چند جوان 19 تا 24 ساله که از نیروهای القاعده بودند، به میان ما فرستادند. این‌ها چندمین گروهی هستند که از زندان‌های متفاوت به اینجا می‌آورند و سپس به زندان رجایی شهر در کرج می‌فرستند. اینکه چگونه یک کردِ سنیِ شافعیِ ایرانی سر از سازمان القاعدهٔ سلفی که از عربستان و پاکستان تغذیه می‌شود، درآورده، خودش داستانی دارد. یکی از ویژگی‌های این گروه جدید القاعده، به‌نسبت قبلی‌ها، وجود دو جوان تحصیل‌کرده و دانشگاهی در میان ایشان است. از حدود 50 نفری که در دو سال گذشته به اتهام وابستگی و گرایش به القاعده دیده‌ام، این دو نفر تنها تحصیل‌کرده‌هایی بودند که در میانشان وجود داشتند؛ مابقی عمدتاً از طبقات پایین جامعه بودند و ازنظر اقتصادی ضعیف. کارگر ساده، نانوا، دست‌فروش، واسطهٔ دست چندم بازار، خیاط، جوشکار و... . حداکثر سواد کلاسی آن‌ها به‌زحمت به دیپلم می‌رسید. چیزی که آن‌ها را به یکدیگر برتری می‌داد، تعداد سوره‌هایی بود که از قرآن از بر داشتند. پس از حملهٔ آمریکا به عراق، ایران خط واصل القاعدهٔ مقیم پاکستان و افغانستان و عراق شد و کردستان عراق و کردستان ایران هم مهم‌ترین مرکز تجمع و تبلیغ این گروه. گفته می‌شود، تعداد زیادی از مبلغان مذهبی آن‌ها در منطقهٔ کردستان ایران ساکن شدند؛ افرادی که ظاهراً معلم و مدرس قرآن و علوم دینی بودند. می‌گویند مقامات امنیتی و سیاسی ایران در ابتدا بر این باور بودند که میدان دادن به آن‌ها شرایطی را پیش خواهد آورد که از گرایش جوانان ناراضی کرد به گروه‌هایی مثل پژاک، پ.ک.ک و گروه‌های سنتی‌تر سیاسی چون کومله و دموکرات جلوگیری به عمل خواهد آورد. یکی از این‌ها می‌گفت: «جمهوری اسلامی فکر می‌کرد با دادن امتیازاتی به ما و امکان تبلیغ، در موقعیت خاصی، اگر از مرزهای غربی ایران، نیروهای آمریکایی و غربی اقدامی انجام دهند، می‌تواند روی کمک ما حساب کند. ضمن اینکه گسترش تمایلات سلفی تا حدودی زمینهٔ درگیری را بین کردها افزایش می‌داد و مردم منطقه را سرگرم این درگیری‌ها می‌کرد.» او افزود: «البته ما چون از همان ابتدا سیاست جمهوری اسلامی را متوجه شده بودیم، از امکان تبلیغی خوبی که داشتیم حداکثر استفاده را کردیم و اگر غربی‌ها به ایران حمله می‌کردند، به‌هیچ‌وجه به نفع ایران وارد عمل نمی‌شدیم.»

این دو جوان تحصیل‌کرده، تقریباً اولین کسانی از میان القاعده‌ای‌ها بودند که به‌نوبت دیگران راحت‌تر می‌شد با آن‌ها حرف زد؛ طوری که هم من بفهمم او چه می‌گوید و هم او بفهمد من چه می‌گویم و همین، گفت‌وگو را برای هر دو طرف راحت می‌کرد. دیگر نگران قطع شدن ناگهانی گفت‌وگو نبودم.

ایوب که اگر وقت پیدا می‌کرد تا 12 واحد درسی دیگرش را بگذراند، از دانشگاه دولتی ... مدرک مهندسی برق می‌گرفت، گفت عضو یک خانوادهٔ متوسط شهری است. سه برادر و دو خواهر دارد. خانواده‌اش را در عرف طبقهٔ متوسط شهری امروز ایران، نمی‌توان مذهبی نامید. جز پدرش، بقیهٔ افراد خانواده خیلی به ظواهر دینی و مناسک آن توجه ندارند و به فرایض دینی عمل نمی‌کنند. سردشت شهری چسبیده به مرز عراق و محل آمدوشد گروه‌ها و دسته‌های مختلف کرد فعال در منطقه است. نزدیکی‌اش به ارومیه هم بر موقعیت اقتصادی و اجتماعی آن می‌افزاید. ایوب می‌گوید پیش از دانشگاه و حتی تا دو سال اول آن، توجه خاصی به مسائل مذهبی نداشته است؛ اما کم‌کم با یکی دو محفل دانشجویی کرد در تبریز آشنا می‌شود. در یکی از این نشست‌ها توانست به افرادی نزدیک شود که به آن‌ها القاعده می‌گویند؛ هرچند خودش اسمی از القاعده نیاورد و به نظرم دراین‌باره پنهان‌کاری کرد.

از او پرسیدم: «چرا با این موقعیت و آگاهی به این گروه نزدیک شدی؟» جواب داد: «رفتار حکومت ایران و نوع نگاهی که به کردها دارد، کمک زیادی کرد که راه خودم را در پیوستن به این گروه ببینم. سنی بودن و کرد بودن ازیک‌طرف و وضعیت نامناسب اقتصادی و اجتماعی منطقه از سوی دیگر، ما جوانان را که خواهان شرایط بهتر و زندگی مناسب‌تری برای مردمان خود هستیم، به سمت گروه‌های کرد مخالف جمهوری اسلامی می‌برد؛ اما من راه خودم را در پیوستن به پژاک، پ.ک.ک، کومله یا دموکرات نمی‌بینم. آن‌ها نمی‌توانند خواسته‌های ما را محقق کنند. این گروه‌ها در میان مردم عامی جایی ندارند و الان گروه ما، تنها گروه در کردستان است که می‌تواند خواسته‌های مردم را تأمین کند.» او در ادامهٔ توضیحاتش می‌گوید: «من الان معنا و مفهومی در زندگی‌ام احساس می‌کنم که پیش‌ازاین از آن برخوردار نبودم.»

قدبلند است و خوش‌قیافه؛ زندگی اجتماعی خوبی داشته و در هر جمعی که بوده، موردتوجه قرارگرفته است؛ اما آشنایی‌اش با این گروه خاص، چیزی را وارد زندگی او کرده که قبلاً نداشته است. او حالا یک فرد مذهبی است و سه جزء قرآن را حفظ دارد. می‌گوید: «ما دنبال ایجاد حکومت اسلامی هستیم.» پرسیدم: «از چه راهی؟» جواب داد: «از سه‌راه تبلیغ، جهاد یا هر دو. روش ما بسته به موقعیت و شرایطی که در آن قرار داریم، متفاوت است.» اصرار داشت که بگوید: «من خودم به روش سوم یعنی تلفیق جهاد و تبلیغ معتقدم.»

اما گرایش به القاعده و چنین تفکراتی فقط در میان سنی‌ها نیست. یکی از جوانانی که اخیراً به اتهام ارتباط با القاعده دستگیرشده از بچه‌های بازار تهران است. شیعه‌ای که سنی شده و به آن‌ها پیوسته است. ظاهراً کمک‌های مالی زیادی به آن‌ها کرده است. اما مقامات زندان اجازه نمی‌دهند به سالن مخصوص بچه‌های القاعده برود. خودش می‌گوید می‌خواهند من را از آن‌ها دور کنند اما نمی‌توانند. می‌گوید که تعداد زیادی از بچه‌های بازار دنبال این کار هستند. نمی‌دانم چقدر درست می‌گوید.

کردستان همواره یکی از حزبی‌ترین و تشکیلاتی‌ترین مردم را در مقایسه با بقیه ایران داشته است. از سال 1376 به این‌سو همواره تفکر اصلاح‌طلبی بیشترین اقبال را در میان مردم کردستان و سیستان و بلوچستان داشته است. اما از شرایط اقتصادی و اجتماعی مناسبی ندارند و به نظر می‌رسد در طول تاریخ دولت مرکزی کمترین توجه را به آن‌ها داشته است. باید حاشیه با متن را پیوند زد.در شرایط بسیار خطرناکی قرار داریم؛ در همین کردستان خودمان دست‌کم با پنج شش گروه مسلح و مخالف یکدیگر مواجه هستیم. غیر از ارتش، سپاه، بسیج و نیروی انتظامی، کومله، دموکرات، پژاک و اخیراً هم القاعده و داعش. تصور اینکه بخواهد تغییراتی مسالمت‌آمیز به وجود بیاید، بدون اینکه اوضاع و احوال کشور خطرناک‌تر نشود، بسیار سخت است. اصلاً با این اوضاع و احوال چقدر می‌توان به وقوع کمترین تغییر مسالمت‌آمیز امیدوار بود؟ در صورت بروز هر نوع تغییر و تحول، کدام جریان، تفکر و جنبش اجتماعی می‌تواند همهٔ این اضداد را دورهم جمع کند؟

بخش‌هایی از کتاب زندگی در زندان-اوین و رجایی شهر- بهمن احمدی امویی - انتشارات باران سوئد

نوشته شده در 20 خرداد 1396 | بدون نظر



مزار شریف، بلخ و قدم زدن در تاریخ ایران‌زمین

   

سفر به شمال افغانستان، فرصتی است برای قدم زدن در تاریخ ایران‌زمین. خراسان بزرگ. جایی که بخش مهمی از هویت ما ایرانی‌ها در آنجا شکل‌گرفته است. زبان فارسی و عرفان. خیام، فردوسی، ناصرخسرو، مولوی، رودکی و شیخ انصاری، نام‌های پرآوازه‌ای هستند که تقریباً همه ما آن‌ها را شنیده‌ایم. رودکی بوی جوی مولیان را به یاد سمرقند و بخارا می‌خواند و عایشه همسر هراتی ملأ ممد جان، با یاد گل و سنبل، او را تشویق کرد که بیا بریم به مزار، سیل گل و لاله‌زار.

بلخ تنها 20 دقیقه با مزار شریف فاصله دارد. محل تولد مولانا جلال‌الدین بلخی، مولوی. هنوز خشت‌های گلی دیوار بزرگ شهر بلخ سرپا هستند. در میان این دیوار، نیمی از گنبد گلی خانه پدری مولانا و کمی آن‌طرف‌تر، مقبره بازسازی‌شده ملأ ممد جان خودنمایی می‌کند. روبروی ملاممد جان، قبرستانی قدیمی است که در آن قبری منتسب به کودک حلوا فروش است. مولوی در شعری به این کودک اشاره می‌کند: تا نگرید کودک حلوا فروش / بحر رحمت درنمی‌آید به جوش.

در میان پارک بزرگ، شهر بلخ، رابعه بلخی، نخستین زنی که دیوان شعر فارسی دارد، آرمیده است. زنی عاشق، که همه آن اشعار را برای غلامش، بکتاش، سرود. مزاری برای یادآوری رنج و ارج نهادن به عشق. جالب این‌که بنیاد آقاخان با کمک ترک‌ها در حال ساخت و مرمت این آثار ادب و فرهنگ و هنر ایران‌زمین هستند. و همه این‌ها در میان دیوارهایی قطور، که نشانی از شهر بزرگ بلخ است. کوهی در نزدیکی مزار به نام البرز است. شاید آرش، برفراز آن کوه کمانش را به‌سوی رود سیحون نشانه رفت و آنجا مرز ایران و توران شد.

سمرقند و بخارا هم در همان نزدیکی است. در ازبکستان امروزی. باید تا آمودریا بروی. رودی که از بس عظمت دارد به دریا تشبیه شده است. نسیم خنکی که از شما می‌وزد، تو را به‌سوی آسمان و باغ بخارا می‌کشد. بندر کوچک حیرتان بر کناره‌های آن نشسته است. بندری که این روزها بخش زیادی از واردات افغانستان، از آسیای میانه و روسیه به آن وارد می‌شود. خط آهنی، قطارهای باری را از ازبکستان و از روی پلی بر آمودریا، به افغانستان می‌رساند. بر روی همین پل، ژنرال گروموف، فرمانده کل نیروهای شوروی در افغانستان، در پی خروج آخرین گروه نیروهای شوروی، چندی توقف کرد و گریست.

در مزار شریف که مرکز ولایت باستانی بلخ است، مزاری وجود دارد که بسیاری از افغان‌ها بر این باورند قبر حضرت علی در آنجاست. دلیلش را که می‌پرسی روحانیونی که در صحن حرم هستند، تو را به موزه کوچک مزار، حواله می‌کنند. کتابی در آنجا، تنها سندی است که نشان می‌دهد، ابومسلم خراسانی، خدمت امام جعفر صادق می‌رسد و از او اجازه می‌گیرد اگر آماده است، خلافت را به جانشینان حضرت علی بسپارد. امام می‌گوید:"این خلافت دیگر هرگز به ما نخواهد رسید. اما اگر می‌خواهی کاری برای خاندان ما کنی، جنازه حضرت را از نجف بیرون بیاور و به‌جایی دور از دسترس ببر."ابومسلم هم با گروهی از یارانش، بقایای باقیمانده جسد را در صندوقی آهنی و شبانه از نجف خارج می‌کند و به دورترین نقطه دنیای اسلام می‌برد. بلخ. بر سر در وردی آن نوشته‌شده "آرامگاه خلیفه چهارم حضرت علی."

در همین صحن و فضای سبز اطراف آن است که مراسم نوروز با بالا رفتن پرچمی، تا چهل روز ادامه دارد. چهل روز شادی، گردش در باغ و بستان و صحرا. ساعت 10 شب پیش از نخستین روز نوروز، مراسم آتش‌بازی بزرگی همه مردم را به مرکز شهر می‌کشاند. از حالا تا دو روز دیگر، مقررات شدید امنیتی برقرار است. تردد خودرو در خیابان‌های اصلی شهر ممنوع است و مغازه‌ها تعطیل. از دروازه‌های ورودی شهر، تمام مسافران و خودروهایشان، تلاشی-تفتیش- می‌شوند. البته این کاری است که در تمام سال معمول است. اما روزهای نزدیک به جشن‌های نوروز، سنگین‌تر و گسترده‌تر است. همه این‌ها به خاطر فضای امنیتی افغانستان است. بااین‌وجود، ولایت بلخ از آبادترین و آرام‌ترین مناطق این کشور است. تعداد زیادی از مردم افغانستان، نوروز و مراسم‌های آن در مزار شریف را به‌عنوان یکی از سنن خود جشن می‌گیرند. در سراسر افغانستان به مناسبت نوروز، یک روز و در ولایت بلخ، به‌عنوان زادگاه نوروز، دو روز، تعطیل عمومی است. تقریباً از همه ولایت‌ها، خود را با خانواده به آنجا می‌رسانند. شهر از جمعیت موج می‌زند. دیدوبازدید همگانی است. همه، در شهر و خیابان‌های اطراف مزار سخی-حضرت علی –نوروز را تبریک می‌گویند. با شادی، لبخند و سرود و جشن و آواز. در خیایان های شهر، گروه‌های مختلف می‌نوازند و از خانه‌ها صدای موسیقی بلند است.

در چهلمین روز که علم و پرچم برافراشته در نوروز، پائین کشیده می‌شود، بازهم مراسمی به شلوغی روز نخست برپاست و بسیاری از ولایت‌های دیگر می‌آیند. در تمام ایام چهل روز، همه‌جا شادی است و مردم به دشت و گل و دمن.

می‌گویند ما هرگز در افغانستان موضوع سنی و شیعه نداشتیم، تا این‌که طالبان و القاعده آمدند. اینجا عموم مردم سنی هستند. اما بیشترین احترام را به حضرت سخی و فرزندانش در ایام محرم می‌گذارند. میزبانی می‌گفت: دریکی از مساجد مشهد، وقتی به نماز ایستادم و دست‌های خود را بنا بر رسم سنی‌ها، بسته، به سینه گرفتم، همه من را با تعجب نگاه کردند. در نگاه برخی‌ها هم می‌خواندم که جای تو اینجا نیست. اما در افغانستان، شما با چنین صحنه‌ای مواجه نمی‌شوید و کسی به خاطر طرز نمازخواندن، چنین نگاه‌هایی ندارد. بااین‌همه اضافه می‌کند: ایران، قبله‌گاه ماست. افسوس که این قبله‌گاه، ما را به رسمیت نمی‌شناسد.

در مهمانی‌ها و سالن‌های غذاخوری، مقدار زیادی غذاهای مختلف بر سفره می‌آورند. می‌گویند: شما ایرانی‌ها کم‌غذا هستید. و تو می‌مانی چقدر باید بخوری. غذای بدون گوشت اصلاً ندارند. دست‌کم در بلخ و مزار شریف این‌گونه است. آن‌قدر گوشت بریان شده و به سیخ کشیده، جلویت می‌گذارند که می‌مانی با آن‌ها چه کنی. خوشمزه‌ترینش قابلی پلو با روغن کنجد است. مصرف گوشت در افغانستان بالا است. می‌گویند: به همین دلیل بیماری‌های قلبی در اینجا شایع است. جایی است که گیاه‌خواران باید برای مدتی رژیم غذایی خود را فراموش کنند. نان خوبی ندارد. تنها یک نوع نان. آن‌هم ضخیم که میانش نپخته است. خودشان هم از آن راضی نیستند. اما معلوم نیست چرا فکری برای آن نمی‌کنند. یک ولایت و تنها یک نوع نان!

بااین‌همه، خبری از شیرینی نیست. نمی‌شود هم چربی زیاد داشته باشی و هم قند فراوان!. چای سبز در پس‌وپیش هر غذایی به راه است. البته می‌پرسند که چای سیاه یا سبز. بدون قند و شیرینی. ظرفی در کنار آن پر از کشمش، نخود و گاهی چند شکلات. قلیان، این روزها مد شده است. حتی در مراسم رسمی. راه و رسمی برای خودش دارد.

نوشته شده در 12 فروردین 1396 | بدون نظر



دریچه آشتی ملی مدت زیادی بازنخواهد ماند

   

در میدان عمل سیاسی و سیاست ورزی ایرانیان ادبیاتی چون آشتی، گفتگو و حل مسائل بر اساس منافع ملی، جایگاه خاصی ندارد و عموماً به‌جای آن‌ها، مرگ، نابودی، زندان، حذف و انقلاب نشسته شده است. دست‌کم در 100 سال اخیر جریان غالب این کلمات و عمل‌گرایی همسو با آن‌ها، تعیین‌کننده میدان سیاست ورزی در ایران بوده است. ازاین‌رو، در حوزه سیاست ورزی و تئوری سیاسی، در این زمینه، فقیر هستیم و نیاز به ساخت ادبیات آن و تبدیل کردنش به یک گفتمان است.

چه موافق باشیم و چه مخالف، ما در یک محیط جغرافیایی ، اقتصادی و سیاسی و تاریخی قرارگرفته‌ایم که مجبور به زندگی با خیل عظیم مخالفان خود هستیم. مخالفان سنت، مخالفان تجدد، مخالفان استبداد، مخالفان دموکراسی، مخالفان مذهب و ... همه آن‌ها به همان اندازه دیده می‌شوند که موافقان آن‌ها. همه افرادی که به این جریان‌ها و تفکرات تمایل دارند، بخشی از قدرت – نرم و سخت – را در اختیاردارند و امکان حذف و نابودی هیچ‌کدام وجود ندارد. ما به هم زنجیرشده‌ایم و در هر جهتی که می‌رویم باید دیگران را هم با خود بکشیم. برای همین مدت‌ها است که در جا می‌زنیم. چراکه نیروی‌های متضاد واردشده بر یکدیگر، خنثی می‌شوند و دستاورد مناسب را برای هیچ طرفی در برندارد. بیایید یک‌بار هم همکاری باهم و بیرون آمدن از این "گودال درجا زدن" را تجربه کنیم. این مسیر نیز با گفتگو و آشتی ملی صورت می‌گیرد. البته خیلی کار ساده‌ای نیست و نیاز به انسان‌های بزرگ، ازخودگذشته ،باایمان عمیق به منافع ملی ایران و احترام به شأن و هویت انسان‌ها دارد. فارغ از این‌که این انسان‌ها دارای چه مذهب، چه تفکر و چه گرایش سیاسی هستند.

علاوه بر این، در میان تمامی این نیروهای متضاد درون جامعه ایران، نیاز به رهبرانی است که نفوذ کلام لازم را داشته باشند و به طرفداران خود بفهمانند اگر با گروه‌ها و جناح‌های دیگر همکاری نکنیم، درنهایت همین میزان از برخورداری مادی و معنوی را نیز نخواهیم داشت. به آن‌ها یادآوری کنند وقتی فرصت گفتگو و آشتی ایجادشده و ما پاسخ لازم را به این درخواست ندهیم، مردمی که در آینده در برابر ما قرار خواهند گرفت ،به‌اندازه پیشنهاد دهنگان آشتی ملی و گفتگو، مهربان نخواهند بود.

طرح آشتی ملی و گفتگو همگانی، نه از روی ضعف و ناتوانی مطرح‌شده و نه برای این‌که دوباره افراد به قدرت برگردند. درواقع مطرح کنندگان این طرح از چنان جایگاه و موقعیتی برخوردارند که احساس می‌کنند می‌توانند تندروها و کسانی که مخالف گفتگو هستند را راضی به نشستن دور یک میز کنند. این احساس قدرت نیز از جایگاه آن‌ها در میان جامعه مخاطبشان نشأت می‌گیرد. این رهبران در برابر خود به رهبرانی از جناح مقابل نیاز دارند که بتوانند همین نقش را در میان مخاطبان خود بازی کنند.

به نظر می‌رسد، کسانی چون خاتمی، افراد شاخص جناح بزرگ تحول‌خواه و اصلاح‌گرای ایران هستند که ندای آشتی و گفتگوی ملی را سر داده‌اند. آن‌ها برای رسیدن به مقصود خود نیاز به رهبرانی در جناح مقابل دارند که تمام پرونده حرفی‌ای خود را بر روی آن بگذارند و تندروهای طرفدار خود را به آرامش دعوت کنند . اما ظاهراً چنین افرادی در میان آن‌ها یافت نمی‌شود. کسانی که حاضر باشند خطر کنند و به آن‌ها بگویند: فردا دیگر آدم‌های مهربان و صاحب نفوذی چون خاتمی نخواهند بود تا ما را از گزند مخالفان حفظ کنند. پس دم را غنیمت بشمارید و به همین‌که دارید بسنده کنید.

البته این رهبران باید به آن‌ها یادآوری کنند که با نشستن دور میز آشتی ملی، منافع مالی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن‌ها و فرصت مشارکت درروند آینده کشور از آن‌ها گرفته نخواهد شد. باید به آن‌ها بگویند ما از آن‌چنان امکانات مادی و آموزشی و ارتباطی برخورداریم که امکان حذف ما وجود نداشته باشد و همه این‌ها تنها در صورت نشستن در کنار مخالفان حاصل خواهد شد.

مشکل محافظه‌کاران ایرانی که هرروز یک اسم جدید برای خود ابداع می‌کنند، این است که فاقد چنین رهبرانی هستند و عموماً رفتاری ریاکارانه دارند. بسیاری از آن‌ها در گفتگوهای شخصی و دیدارهای خصوصی می‌گویند که ما به‌تنهایی نمی‌توانیم کشور را اداره کنیم و نیاز به یک تفاهم با گروه‌های دیگر داریم. اما همین افراد در برابر افکار عمومی نقش دیگری را بازی می‌کنند و مواضع متضاد، طرح می‌کنند. همین رفتار دوگانه علامت مناسب خود را به دیگر افراد تصمیم‌ساز همسو با آن‌ها نمی‌دهد و موجب هدر رفتن نیرو، توان و فرصت‌های به‌دست‌آمده می‌شود.

این آشتی در صورتی حاصل خواهد شد که همه در مقابل تمام اقداماتی که درگذشته انجام داده و به‌نوعی نقض گسترده حقوق بشر و قانون بوده، پاسخگویی شفاف داشته باشند و در برابر افکار عمومی بابت انجام این اقدامات معذرت بخواهند و تقاضای بخشش کنند. از این افراد در میان تمام گروها به‌اندازه کافی وجود دارد و این‌گونه نخواهد بود که فقط از یک جناح بازخواست عمومی صورت خواهد گرفت. بدیعی است کسانی که نقش بیشتری در تصمیم سازی و اجرای آن تصمیم‌ها دارند، بیشتر باید دراین‌باره توضیح دهند.

رسیدن به این نقطه هم بسیار سخت است و هم دست‌یافتنی. تنها باید با خودمان صادق باشیم و شهامت پذیرش اشتباهات را داشته باشیم و مطمئن باشیم مرمان مهربانی هستند که با بزرگواری خود، تقاضای بخشش را پاسخ مناسب و بزرگوارانه خواهند داد. این دریچه برای همیشه بازنخواهد ماند.

نوشته شده در 1 اسفند 1395 | بدون نظر



گزارش یک رأی دزدیده‌شده

برای رئیس جمهور میرحسین موسوی


   

یکی از ویژگی‌های کودتای 28 مرداد 1332 و 22 خرداد 1388 این است که بعدازاین اتفاقات دیگرکسی بهانه‌ای نداشت و ندارد که بگوید : نمی‌دانستم ، خبر نداشتم و اصلاً در ایران مگر چنین اتفاقاتی هم‌روی می‌دهد؟ دیگرکسی نمی‌تواند بگوید چون آگاهی نداشتم پس مسئولیت اخلاقی و ا اجتماعی لازم را هم ندارم . صدای موج‌های بر خواسته از آن‌ها چنان مهیب و بلند بوده که آن‌هایی هم که خود را به خواب‌زده بودند ،به‌رغم میلشان ، بیدار کرده و همچنان و مداوم، خوابشان را آشفته می‌کند.

درهمان شبی که گفتید:" تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نخواهم شد" ،همه پریشانی و سرگردانی بعدازظهر روز 22 خرداد 1388 ، از وجودمان رخت بربست. آری دیگر بهانه‌ای برای هیچ‌کس نمانده بود.و ان موج همچنان ما را با خود می‌برد.

25 خرداد بزرگ‌ترین گردهمایی انسانی تاریخ ایران روی داد و از این‌که در آن حضور داشتیم همچنان احساس غرور می‌کنیم. در همان زمان بودند کسانی که می‌گفتند :تا همین‌جا هم موسوی رسالت تاریخی‌اش را برای ملت ایران انجام داده است . پس اگر کوتاه بیاید هم کافی است . اما توادامه دادید . فراتر از همه انتظارات.در این روز هویت‌های گم‌شده همه ما ، یکی شد و دررود زلالی از انسان‌ها که از" انقلاب "در سکوتی مسالمت‌آمیز به "آزادی "روان شد ، دوباره خود را نمایان کرد.از خوشحالی با سکوت خود فریاد کشیدیم .انگار همه باهم عاشق شده بودیم.مردمی که مدت‌ها بود به هیچ انگاشته شده بودند ،همه بیرون زده بودند و حالا دیگر یکی شده بودند. همه آمده بودند ، از هر قشر و گروهی . مردان جنگ و همه آن‌هایی که 31 سال پیش کار بزرگی را رقم‌زده بودند، حالا با پرچم‌داری فرزندانشان به حمایت آن‌ها برپا خواسته بودند.

وقتی گفتید و نوشتید : «بنده به‌صراحت و روشنی می‌گویم فرمان اعدام و قتل و زندانی کروبی و موسوی و امثال ما مشکل را حل نخواهد کرد.. و ... بنده و دوستان عزیزم که امروز بسیاری از آن‌ها در زندان‌ها محبوس هستند پای بندان سرسخت استقلال کشور هستیم و از اینکه بازار اسلامی ما تبدیل به یک بازار مکاره برای کالاهای بیگانه شده است رنج می‌بریم. ما به‌شدت با فساد موجود که ناشی از سیاست‌های سوء و عدم تدبیر است مخالفیم…ما می گوئیم و حاضریم در مباحثات نشان دهیم که امروز منافع و حقوق مستضعفان و کارگران و کارمندان و سایر اقشار ملت در یک فساد بزرگ در حال غرق شدن است . جنبش سبز مخالف دروغ است و آن را آفتی خانمان‌برانداز برای کشور می‌داند و ازاین‌رو دروغ‌های سیاسی و امنیتی و اقتصادی و فرهنگی و امثال آن را خطری بزرگ برای کشور می‌دانیم.»( بیانیه 17 )،دیگر ماه‌ها بود خواب را از چشمان خیلی‌ها ربوده بودید.

«سخن حق هرچند که گفته شود، کم گفته‌شده است. گفتار حقیقت همواره سودمند می‌ماند؛ حتی آنگاه‌که پیروزی نیابد. گفتار حقیقت حضور جاودانه و ابدی آن را به اثبات می‌رساند و هر آن‌کس در چنین دورانی سر به خدمت می‌نهد و آن را بازگو می‌کند، به سهم خویش ثابت می‌کند که وحشت‌آفرینی و ترور هرگز بر آزادی و آزاده جانی پیروزی نمی‌یابد و در نامردانه‌ترین و خون‌بارترین دوران نیز فروغ جاودانه‌ی انسانیت همچنان درخشان است، تا ابدِ روزگار.» این چند جمله از کتاب «وجدانِ بیدار» است که توصیه به خواندنش کرده بودید. راستش را بخواهید در تمام سطرها و صفحه‌های این کتاب، چهره، ردپا، مرام و تفکر تو را دیدم. آنجا که راوی داستان واقعی کتاب می‌نویسد: «او سال‌های سال است که حریف خود را می‌شناسد و نیز روش‌های کار او را می‌داند که رقیب هرگونه مخالفت با شخص خود را مخالفت با مکتب و دین و حتی فراتر از آن ،مخالفت با خداوند تفسیر خواهد کرد» انگار نویسنده دارد از تو و رنج‌هایت می‌نویسد؛ هرچند نوشته مربوط به واقعه‌ای است که در میانه‌ی قرن 16 میلادی رخ‌داده است. وقتی می‌نویسد: «اینجا دیگر جای امن و آرامی نیست. آزادی اندیشه ازاین‌پس همواره از سوی استبداد فکری درخطر است.» و سپس می‌پرسد: «چه کسی یک نفر را در جایگاه داوری درباره‌ی راستی‌ها و ناراستی‌ها نشانده است؟» گویا ایران امروز ما را به تصویر کشیده و پرسش‌های تو و ما را بازگو کرده است. داستان تلخی است که آیینه‌ی زندگی و حال‌وروز امروز ماست. بااین‌همه، «تنها نفس حضور و بودن مردان اهل اخلاق، خود اثربخش است. زیرا که وجود محض آنان، گرد برگردشان چنان فضایی از ایمان و اعتقاد می‌آفریند که به‌رغم محدود بودن ظاهری، اثر فزاینده‌ی آن در باطن چون کوبه‌های موج ناپدیدار و نا ایستادنی، تا دوردست‌ها دامن می‌گستراند.»

روزهایی بود که احساس می‌کردیم ستاره اقبال را به چنگ آورده‌ایم و شاهد پیروزی را در آغوش خواهیم گرفت .زمان‌های بسیاری هم در قعر نامیدی فرومی رفتیم . اما کورسوی نور " اختر " ،راه رانشانمان داد و گرمایش تحمل سرمای درون و برون را برایمان میسر کرد.در این لحظات ،اسطوره "سهراب " از دل تاریخمان "ندا " برآورد که پدر کین من را خواهد گرفت و تو همچنان از مهرورزی گفتی و نه خشونت که : «پیروزی ما در شکست دیگران نیست.»و از قول همان کتاب : «روزگار را روزگار چیرگی قهر» ترسیم کردی و هشدار دادی : «فاجعه‌ی ذاتی خودکامگی در این است که خودکامگان حتی پس از چیرگی سیاسی بر جان‌های آزاده و ناتوان کردن و دوختن دهانشان، هنوز از ایشان می‌هراسند» و درنهایت نویدمان دادی : «خودکامگی‌ها در متن تاریخِ پایان ناپیدای زندگی بشر، لحظه‌های کوتاهی بیش نیستند و هرچه گذشته پرستان بر پویایی زندگیْ راه بربندند، پس از درنگی کوتاه به کناری رانده خواهند شد».

آنگاه‌که در مانیفست جنبش سبز راه امید نوشتید : " اساس چنین رویکرد متفاوتی، پذیرش واقعیت تعدد و تنوع باورها و نگرش‌های موجود در خانواده بزرگ، باستانی و خداجوی ایران‌زمین است.... آنچه ما می‌خواهیم استیفای حقوق ازدست‌رفته ملت است.... ما «امید» را سرمایه خود قرار داده‌ایم تا حاکی از هویت ایرانی‌مان باشد؛ امیدی که این ملت را از گردنه‌های سخت تاریخ عبور داده و حیات او را در تلخ‌ترین روزهای این سرزمین تداوم بخشیده است؛ راه سبز امید.... راه‌های خدا متکثر است و برای دفع ظلم و استبداد و تحقق ایرانی پیشرفته، ما نباید به قدم گذاشتن دریکی از آن‌ها یا همراهی با یکی از همفکران خود اکتفا کنیم. ما در پیوندهای خود به نظمی نیاز داریم تا اگر دست تطاول و ظلم ،فردی یا افرادی از همراهانمان را ربود و واحد یا واحدهایی از این شبکه اجتماعی گسترده را ویران کرد، لطمه‌ای به حیات و پویایی آن وارد نشود و با تکیه‌بر خرد جمعی، در هر مرحله‌ای از این مسیر بتوانیم اهداف پیشاروی خویش را شناسایی و با بلندترین گام‌ها به‌سوی آن حرکت کنیم."، بعضی گفتند این شعارها از روی استیصال و ناتوانی است . اما وقتی پرده‌ها برافتاد و فساد و دروغ همه‌گیر ، عیان شد،چه زود تاریخ حقانیت ما را ثابت کرد.آن‌هم از زبان و بیان همان‌هایی که کتمانش کردند.نور اختر آن‌چنان فراگیر شده بود که درنهایت همه این فسادها و دروغ‌ها و کج‌رفتاری‌ها را همان‌هایی برملا کردند که تا پیش از آن کتمانشان می‌کردند.

حصارها که فروریزد دوباره بزرگ‌ترین تجربه گردهمایی انسان‌های ایرانی هویت ما را شکل خواهد داد و این‌همه به خاطر آن رأی دزدیده‌شده است.

نوشته شده در 21 خرداد 1395 | 1 نظر



رمضان احمد کمال ، درد و غریبی

   

"لوله خرطومی اکسیژن با چسبی به دهان و سرم از طریق یکی از رگ‌های دست راست هوا و غذا به او می‌رسانند. پای راستش به تخت زنجیر شده و صدای خس، خس نفسی که به زحمت می‌رود و می‌آید شنیده می‌شود.یک دکتر و دو سه پرستار دورش جمع شده‌اند. پلک‌هایش را باز می‌کنند. دکتر به قفسه سینه‌اش فشار می‌آورد و مرتب نامش را صدا می زند:رمضان!رمضان... اما پاسخی نمی‌گیرد."

امروز ساعت 12 ظهر به اورژانس شماره یک بیمارستان امام خمینی رفتم تا سراغی از رمضان احمد کمال بگیرم . هنوز در کما است . این را همان دکتر می‌گوید. تا الان 48 ساعت می‌شود . از دکتر جویای احوالش می‌شوم ، می‌گوید : تحریکش که می‌کنیم پاسخ می‌دهد و سرفه می‌کند، اما متاسفانه در کما است و باید منتظر بمانیم . می‌پرسد تو چه کاره‌اش هستی ، خیلی خلاصه برایش توضیح می‌دهم. می‌پرسد گلوله‌ها را چه کسی به او زده و خانواده‌اش کجا هستند . وقتی می گویم کوبانی در سوریه ، با تأسف می گویداصلا معلوم نیست آن‌ها (خانواده‌اش) هم زنده باشند.

رمضان احمد کمال آدمی است که برای آرمان‌های خودش مبارزه کرده است . چه ما با آن موافق باشیم و چه مخالف . حدود 10 سال از عمرش را در کوههای کردستان بین سه کشور عراق ، ترکیه و سوریه گذرانده و الان هم هفت سالی است که در ایران زندانی است. فکر می‌کنم برای آدمی در سن 33 سالگی این همه تحمل رنج و درد کشیدن کافی است . امیدوارم مسئولان بیمارستان شرایط بهتری را برای او فراهم کنند. تا کمتر زجر بکشد . اگر چه شاید این روزها، از معدود زمان‌هایی است که دردِ دائمی دست و پایش را حس نمی‌کند .

سالن بزرگ اورژانس پر از بیمار است. آدم را یاد بیمارستان‌های مناطق جنگی می‌اندازد .تعداد زیادی از بیماران ، همراهانشان و کادر درمانی ماسک های سفید رنگی را به دهان دارند . دوسرباز محافظ رمضان ، هم صورتشان را با ماسک های بزرگی پوشانده اند. باید از بین بیمارها رد شوی. صدای بیمارها و معدود همراهانشان در هم می‌پیچد و فریاد و صدای بلند دکترها و پرستارها، فضا را هیجانی می‌کند.همان چنددقیقه‌ای که آنجا بودم احساس خفگی و بیماری داشتم . معلوم نیست یک آدم بیمار تا چه حد می‌تواند از این شرایط سالم بیرون بیاید . چه برسد به رمضان احمد کمال که در کما است.

رمضان احمد کمال چریک زندانی سیاسی کرد سوری که بیش از هفت سال است در زندان‌های مختلف جمهوری اسلامی دست‌به‌دست می‌شود ، در بیهوشی کامل و در اورژانس بیمارستان امام خمینی تهران بستری است. کسی که سال‌ها با او در 350 و رجایی شهر هم بند بودم .چندجمله‌ای فارسی صحبت می‌کند .جز گروهی بودند که با دولت بشار اسد مبارزه می‌کردند و بعدها با پیوستن به پ. ک. ک. در تمام محدود کردستان عمل می‌کردند. او از دیروز بعدازظهر ( چهارشنبه 9 دی‌ماه ) و تا الآن که این چند خط را می‌نویسم در بیهوشی قرار دارد . به‌شدت ضعیف شده و به گفته دکتری که ابتدا او را در بیمارستان ساسان مداوا کرده ، علائم حیاتی‌اش خوب است اما سطح هوشیاری‌اش به‌شدت پائین است .

رمضان احمد کمال هفت سال پیش به همراه چهر چریک دیگر نیروهای پ. ک. ک. اشتباهی وارد مرز ایران شدند و در کمین نیروهای مرزی ایران افتادند. دو نفر از آن‌ها کشته شدند، رمضان با 5 گلوله به‌شدت زخمی شد و نفر چهارم موفق به برگشت به داخل مرز عراق شد. از آن زمان رمضان در زندان‌های مهاباد ، قزوین ، اوین و رجایی شهر جابجا می‌شود و اقدام مؤثری هم برای مداوای او انجام‌نشده است . بخشی از بدنش ازکارافتاده و هنوز تعدادی از گلوله‌ها در بدنش است.

رمضان به زور سی و سه سال دارد . از اهالی کوبانی سوریه است . اما وقتی نگاهش می‌کنی 40 ساله می‌زند. سرانجام به کمک برخی از دوستان و همراهی زندان رجایی شهر ، برای پذیرش به بیمارستان ساسان منتقل شد ، اما مسئولان بیمارستان ساسان با دیدن وضعیت وخیم او ، حاضر به پذیرش او نشدند و پس از چند ساعت به‌رغم قبولی ریاست بیمارستان به بهانه این‌که تخت خالی ندارند او را بستری نکردند.

به‌ناچار و درحالی‌که او بی‌هوش بود ، او را به بیمارستان امام خمینی تهران بردند و هم‌اکنون در بیهوشی کامل و در بخش اورژانس این بیمارستان بستری‌شده است

نوشته شده در 11 دی 1394 | بدون نظر



بازگشت به اقتصاد سیاسی

   

شرایط و موقعیت اقتصاد ایران بر بستری قرار ندارد که بتوان آن را در چارچوب بنیان های اقتصاد لیبرال ، سوسیالیسم و یا ترکیبی که بین این دوطیف وجود دارد ، تحلیل کرد .

جمهوری اسلامی از مسائل و مشکلات عقب افتادگی تاریخی کشورهای جهان سوم ، مسائل مبتلا به کشورهای خارومیانه ای و نفت خیز و ناکارآمدی بنیادین تاریخی ایران رنج می برد . اما هر سه اینها هم نیست. یک چیزی فراتر از آنها است . برای همین تغیتراتی که گاه و بی گاه در کشورهایی که همین مسائل مشابه را دارند و منجر به تحرک ، جهش و کارایی مداوم اقتصادی آنها می شود ، در جمهوری اسلامی چون جرقه عمل می کند . تحرکی ایجاد می کند ، امیدواری برمی انگیزد و خیلی زود انرژی اش تحلیل می رود .

شاید جواب آن را بتوان در اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی پیدا کرد. ساختار فنی و اداری جمهوری اسلامی به گونه ای طراحی شده که در عمل توان و انرژی بخش های مختلف جامعه را تحلیل می برد ، بدون این که پاسخ لازم و متناسب با تلاش های صورت گرفته را در شاخص های کلان اقتصادی به نما یش بگذارد . یکی از بزرگترین عواملی که در تحلیل اقتصاد ایران و چرایی ناکامی های سی ساله ، مغفول مانده ، نپرداختن به اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی است .ساختاری که هیچ الگوی مشابه دیگری در جهان امروز ندارد. یک الگوی منحصر بفرد است و باید آن را در همان منحصر بودنش بررسی کرد .

سیاستگرایی و سیاست زدگی همه چیز و از جمله اقتصاد، یکی دیگر از شاخص های اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی است . با تغییر هر دولتی این امکان وجود دارد که بدون در نظر گرفتن بار مالی تصمیمات ، تا پائین ترین رده پرسنلی دارات را جابجا کرد . کارشناسانی که باید مبتنی بر دانش و علم ،برون داد داشته باشند، متاثر از این سیاستزدگی جابجا ، اخراج ، به حاشیه رانده و به راحتی کنار گذاشته می شوند . جالب این که هر دولتی بر سر کار آمده کارشناسان خود را به هزینه جیب مردم از راه سیاست آزمون و خطا تربیت کرده و زمانی که به نظر می رسد دیگر کمترین هزینه را برای کشور دارند و ظاهرا کار و تجربه ای اندوخته اند ، کنار گذاشته می شوند و دوباره یک گروه جدید، از ابتدا به دنبال اختراع چرخ چاه می رود و باز از جیب مردم هزینه می کنند .دلایل کنار گذاشتن هم در همه یکسان است : لیبرال ، غربزده ، بی اعتقادی به نظام و زاویه گرفتن از انقلاب

از آنجایی که این گسل های ساختاری جمهوری اسلامی ، همچنان فعال هستند ، به نظر می رسد که راه برون رفتی- دست کم در کوتاه مدت و میان مدت - در پیش رو نداشته باشیم . هرچند دولت بخواهد راهی برای خروج از رکود بیابد و با تحریک بخش تقاضای اقتصاد ، رکود موجود را کم رنگ کند . از آنجایی که اقتصاد ایران بر یک بستر طبیعی بنا نهاده نشده ، بنابراین نباید با دستورالعمل ها و راهکارهایی که در جاهای دیگر جهان جواب داده ، انتظار پاسخ لازم را داشت . کارشناسانی که از این زاویه به مسائل نگاه می کنند ، در خوش بینانه ترین حالت، بر این باورند که این اقدامات تنها جرقه ای خواهد بود که برای مدتی چشم انداز اینده را روشن می کند و دوباره به تاریکی فرو خواهیم رفت .

برخی از کارشناسان معتقدند نگاهی به روند ساختاری جمهوری اسلامی در 36 سال گذشته نشان می دهد که سیکل بسته رونق و تحدید منابع بارها و بارها تکرار شده و به نظر می رسد دوباره در همان دور باطل قرار داریم . به این مفهوم که در سالهایی با انباشت سرمایه – فیزیکی ، انسانی و اجتماعی - روبرو می شدیم و پس از مدتی وارد دور تخریب همان سرمایه ها می شدیم . این کارشناسان فرایند موجود را در دوره های کوتاه رشد ، انباشت سرمایه و انسجام اجتماعی و دوره بحران طولانی، خلاصه می کنند و معتقدند : حالا و دست کم در 10 سال گذشته نرخ سرمایه های موجود کشور و انباشت حاصل از آن ، در پائین ترین میزان خود در 36 سال گذشته قرار دارد . همین موضوع این کارشناسان را به این نتیجه رسانده که شرایط امروز جمهوری اسلامی و ایران بسیار نگران کننده است و در صورت بروز بحران هاد داخلی و منطقه ای که بارها نیز هشدارهای آنها داده شد ، امکان عبور از به سلامت و با کمترین هزینه ،بسیار دشوار و گاه غیر ممکن خواهد بود .

از همین رو به نظر می رسد بازگشت به اقتصاد سیاسی راه حل قابل قبولی برای این مرحله کنونی ایران و جمهوری اسلامی باشد.تجربه 36 سال گذشته نشان داده که گروه های سیاسی حاکم و دست اندرکار ، امکان حذف یکدیگر را ندارند . همه آنها به فراخور خود، به میزانی از عقبه اقتصادی ، سیاسی و اجتماعی برخوردارهستند که نتوان از صحنه حذفشان کرد. از این رو تمرکز بر منافع ملی و گروهی آنها که از راه اقتصاد سیاسی می گذرد ،می تواند کمک شایانی برای عبور از بحران های پیش رو باشد. منافع گروهی و حتی شخصی آنها در گروه منافع ملی کشور و ایجاد زمینه های لازم برای رشد و توسعه اقتصادی است و ضروری است که در این باره به توافق برسند . توافقی که هر روز دیرتر در رسیدن به آن، هزینه های بسیاری را برای همه و کشور در پی خواهد داشت . هر چند نمی توان نتیجه گرفت که این دولت نیز از اشتباهات دولت احمدی نژاد تبعیت می کند ، اما اقتصاد سیاسی جمهوری اسلامی در گذشته نوعی از تقاضا و مصرف را در جامعه ایجاد کرده و دولت فعلی نیز چاره ای جز پاسخ دادن به این تقاضای ایجاد شده ندارد. برای مثال مسکن مهر با همه کاستی هایش همچنان اجرا می شود. مردم پول هایی را پرداخت کرده اند و منتظر دریافت واحدهایشان هستند. چاره ای هم جز ادامه این سیاست برای دولت یازدهم وجود ندارد.

بحران محیط زیست و اب را همه پذیرفته اند .در ادامه این دو ، کشور در آینده بحران های بسیار بزرگ مالی نیز خواهد داشت.اگر چه هم اکنون نیز با آنها دست به گریبان است. نظام بودجه ای کشور بسیار ضعیف است.دولت در انعکاس اعداد و آمار دقیق، بسیار غیر شفاف عمل می کند، بدهی های دولت به سیستم بانکی شفافیت لازم را ندارد که بخشی از آن به موضوع حسابرسی بر می گردد و تعهدات دولت به صندوق های بازنشستگی و تامین اجتماعی معلوم نیست و بسیار نامشخص است. همچنین در هزینه های دولت ، به ویژه در مدیریت تعهدات دولت در خصوص پروژه های در دست اجرا،کمترین نظارت کارآمد وجود دارد، دولت برآوردی از ریسک مدیرانش ندارد و بار مالی تصمیم های مدیریتی و فرامدیریتی و حاکمیتی، معمولا محاسبه نمی شود . نظام های مالی در ایران به هم ریخته است و راهکارهای کوتاه مدت و میان مدتی هم برای رفع آن وجود ندارد. وظیفه سازمان برنامه هشدار در خصوص این رخدادها است، که معمولا به آنها بی توجه هستند و ... بحران های منطقه ای و فرامرزی را نیز باید به این فهرست اضافه کرد.

تمام این بحران ها که ظاهری اقتصادی و ماهیتی سیاسی دارند، ایجاب می کند که از منظر اقتصاد سیاسی به مسائل کشور و جمهوری اسلامی نگاهی دوباره انداخته شود. به نظر می رسد به اندازه کافی از تجربه آزمون و خطا استفاده شده و همه گروه هایی که مدعی اداره و مدیریت کشور هستند ، دیگر به اندازه کافی تجربه و ناکامی اندوخته اند . فارغ از این که تا آنها این تجارب را بیاندوزند ، کشور چه خون دلها خورده است . از این رو اشتراک مواضع بر اقتصاد و منافع اقتصادی در شرایط امروز راهگشا ترین راه ممکن پیش رو به نظر می رسد . به یاد داشته باشیم در صورت رخداد بحران هایی که همه در جلسات خصوصی و گاه غیر خصوصی خود به وجود و بروز حتمی آنها اذعان می کنند ، شاید امکان استفاده از منافع همان رانت هایی که برخی از آنها در سال های گذشته از آن برخوردار شده اند ، نیز فراهم نخواهد شد.پس به اقتصاد سیاسی آذر 94 که در فردای لغو تحریم ها پنجره ای را به سوی ایران باز می کند، برگردیم .

این در حالی است که نوع رفتار مردم و دست اندرکاران اقتصادی و سیاسی کشورهای دیگر در چنین مواقعی متفاوت از آنچه که در ایران می گذرد ، است . تحقیقات انجام شده در کشورهای اروپایی و آمریکا نشان می دهد که در شرایط سخت ، کمبود بودجه و ضعف خزانه ، مردم و رای دهندگان، به تصمیمات مربوط دارایی های زیر بنایی که در بودجه های سرمایه ای منعکس می شود ، بیشتر از تصمیمات بودجه های عملیاتی و جاری، حساسیت نشان می دهند . اما در ایران این موضوع برعکس عمل می کند . سیاست مداران منابع را در تصمیمات جاری و مصرفی هزینه می کنند تا رای و نظر مردم را با خود همراه کنند و مردم نیز در این شرایط، تنها راه را استفاده از همین پول ها در مسیر مصرفی می دانند . نمونه بارز آن پرداخت نقدی یارانه و عدم کناره گیری مردم برای دریافت آن است.

وقتی خانوارهای فقیر و کم درآمد پولی به دستشان می رسد ، معمولا همه آن را مصرف می کند و احتمال پس انداز در این مورد خاص، بسیار کم و تقریبا صفر است. حال این پرسش مطرح می شود آیا دولتی که به شدت نیاز به پاسخگویی به بسیاری از مسائل روزمره خود دارد ، چقدر می تواند در برابر وسوسه مصرف این پول و یا پس انداز آن مقاومت کند . با توجه به تاثیر مسائل سیاسی بر اقتصاد و تصمیم گیری های آن ، می توان به جرات گفت که در ایران بسیاری از آن صرف هزینه هایی خواهد شد که به مابه ازای سیاسی برای دولت مستقر داشته باشد. آیا در پسا تحریم که روزنهرا می گشاید همچنان می خواهیم اینگونه عمل کنیم؟

این یادداشت در آبان ماه و در ماهنامه ایران فردا منتشر شد

نوشته شده در 20 آبان 1394 | بدون نظر



افسوس برای نرگس های افغانستان

   

"من با روزنامه ها زندگی نمی کنم با روزنامه نگاری زندگی می کنم، باور کنید روزنامه نگاری فقط کار در روزنامه های کاغذی نیست .این جملاتی است که از وقتی منشی شعبه بیست و شش دادگاه انقلاب حکم «30 سال ممنوعیت از فعالیت روزنامه نگاری» را به دست ژیلا داد، بارها و بارها از او شنیده ام .او در این سالها از راه های دیگر هم روزنامه نگاری را ادامه داده ، یکی از این راه ها نوشتن کتاب است . در یک سال گذشته هر زمان از ژیلا می پرسند حالا چه کار می کنی، با یک خنده تلخ می گوید : سال 79 وقتی تعطیلی فله ای مطبوعات را داشتیم ، کتاب " روزنامه نگاران غصه می خورند و پیر می شوند " را نوشتم . حالا هم همین کار را می کنم .

هر چند که برخی از کتاب هایش امکان چاپ در ایران را پیدا نکرد. مثل "زنان در بند 209 اوین " که در خارج منتشر شد.اما هفته گذشته کتاب جدید ژیلا با عنوان " افسوس برای نرگس های افغانستان " چاپ شد. انتشارات کویر آن را منتشر کرد.داستان سفرهای مکرر او به افغانستان است . سفرهایی هشت گانه ای که تنها در دوتای آنها، با او بودم. گزارش های توصیفی ، تحقیقی ، میدانی و گزارش هایی از اشخاص، خمیرمایه اصلی آن را تشکیل می دهد . گزارش هایی که گاه به مرز داستان نزدیک می شود و خواننده احساس می کند دارد یک رمان می خواند . همین گزارش های مختلف هستند که ژیلا به اتکا آنها، می گوید :" روزنامه نگاری فقط کار در روزنامه های کاغذی نیست ."

جملاتی کوتاه و کلماتی که برای فهمیدن نیاز به نفسیر ندارند و خواننده را یک راست به دره پنج شیر ، خانه احمد شاه مسعود ، کوچه های کابل و هرات می برد.

برای خرید اینترنی کتاب به آدرس زیر مراجعه کنید

http://shahreketabonline.com/produc...

نوشته شده در 5 آبان 1394 | بدون نظر



وداع با ناکارآمدی؟

   

پس از پایان جنگ در سال 67 تاکنون اتفاقاتی در منطقه روی‌داده که ایران کمترین نقش را در وقوع آن‌ها داشته ،اما بهترین فرصت برای ارتقاء موقعیت اقتصادی و سیاسی را در آن‌ها داشته است.

فروپاشی شوروی و باز شدن دروازه کشورهای آسیای میانه که بخشی از آن‌ها جزئی از تمدن سرزمینی ایران بودند، موقعیتی را در اختیار ایران گذاشت که می‌توانست با استفاده از آن روابط اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی خوبی با این کشورها ایجاد کند . اما به دلیل نداشتن استراتژی مشخص و نبود یک مرکز و ستاد هماهنگ‌کننده فعالیت‌های تجاری ایران در این مناطق، به‌مرور ایران بازاری که اشتیاق فراوانی برای کار با آن را داشت ، از دست داد و آن را عمدتاً به ترک‌ها واگذار کرد.

حمله آمریکا به افغانستان و متعاقب آن از بین رفتن طالبان که به‌طور بالقوه امکان درگیری و یک جنگ تمام‌عیار با ایران را داشت ، دومین فرصتی بود که جامعه جهانی در اختیار ایران داد. پس‌ازآن از بین رفتن صدام حسین در شرق کشور شرایط را بیش‌ازپیش به نفع ایران رقم زد. این بار نیز مقامات اقتصادی و سیاسی ایران بدون توجه به تجارب آسیای میانه بازارهای این دو کشور را نیز از دست دادند و ترک‌ها دوباره در این مناطق ایران را به عقب راندند.

در مورد کالاهایی چون لوازم صوتی و تصویری ، انواع پوشاک ، کیف و کفش ، انواع خودرو و کامیون ، مصنوعات چوبی ، شیرآلات بهداشتی و ساختمانی ، پارچه و سنگ‌های ساختمانی ، ایران مزیتی برای حضور در این بازارها نداشت و درباره کالاهایی چون صدور خدمات فنی و مهندسی ، انواع لوازم‌خانگی ، سوخت (بنزین ، نفت سفید ، نفت گاز و گاز طبیعی ) ، انواعی از دارو و برخی تجهیزات پزشکی و بعضی مواد غذایی ایران دارای مزیت نسبی بود ، اما ندانم‌کاری و بی‌توجهی از یک‌سو و گسترش تحریم‌ها از سوی دیگر، این مزیت‌ها را یکی پس از دیگری از ایران گرفت .

چهارمین و آخرین شانسی که بدون کمترین دخالت ایران و تنها به‌واسطه تحولات بین‌المللی به دست آمد، انتخابات دو ماه گذشته ترکیه بود . این انتخابات دست‌کم سه دستاورد سیاسی و امنیتی برای ایران به همراه داشته است : تضعیف گرایش‌های تجزیه‌طلبانه و باز شدن روزنه‌هایی برای گفتگو ، بالا رفتن انتقادها نسبت به کارایی و ادامه مبارزه مسلحانه و تضعیف عملکرد دولت فعلی ترکیه در منطقه به‌ویژه درباره تحولات سوریه ، عراق و کردستان و طرح‌های توسعه‌طلبانه آن .البته هنوز خیلی زود است که ادعا کرد ایران از این فرصت باده آورده استفاده کرده یا خیر . برای فهمیدن آن باید منتظر گذشت زمان و رسد برنامه‌های دولت ایران در این زمینه بود.

شاید به‌جرئت بتوان گفت در این 26 سال، توافق هسته‌ای صورت گرفته با جامعه جهانی ، تنها موقعیت پر پتانسیل اقتصادی ، سیاسی و امنیتی است که ایرانی‌ها خود در آن دخیل و برای به دست آوردنش تلاش کرده‌اند . هرچند درزمانی نیز خود شرایط را برای رسیدن به وضعیت بغرنج پیش از توافق ایجاد کرده بود . بااین‌همه به نظر می‌رسد موقعیتی فراهم‌شده تا ایران از توان استراتژیک و جایگاه منطقه‌ای خود برای ایجاد فرصت‌هایی جهت حضور اقتصادی در بازارهای منطقه استفاده کند . البته اگر این بار نیز چون گذشته فرصت به‌دست‌آمده را هدر ندهد. اگر ظاهراً فرصت‌های گذشته بادآورده بودند و باد نیز آن‌ها را برد ، اما این‌یکی با زحمت و تلاش فراوان حاصل‌شده است .

حالا و پس از توافق هسته‌ای صورت گرفته خیلی‌ها انتظار دارند که دست‌کم در عرصه اقتصادی تحولات شگرفی را شاهد باشند. از روز پس از توافق تا همین لحظه در فضای مجازی و صفحات فیس‌بوک طنزهای زیادی دراین‌باره نوشته‌شده است . طنزهایی که حاکی از انتظارات نویسندگان آن‌ها است : ارزانی و فراوانی . اما آیا اتفاقی خواهد افتاد؟پاسخ صریح به این پرسش نیاز به اطلاعاتی دارد که پشت پرده رایزنی گروه‌های سیاسی – اقتصادی قرار دارد و هنوز راهی به محافل مطبوعاتی و گمانه‌زنی پیدا نکرده است. بااین‌همه به‌جرئت می‌توان گفت انتظارات فراوانی که بسیاری از مردم از این توافق دارند ، برآورده نخواهد شد.

پتانسیل‌هایی در این توافق وجود دارد که در صورت به کار انداختن آن‌ها ،در کوتاه‌مدت تغییراتی در بخش نفت ، گاز ، پتروشیمی و خودروسازی را شاهد خواهیم بود . وقتی صحبت از کوتاه‌مدت می‌شود منظور یک دوره زمانی سه‌ساله است و به نظر می‌رسد در این مدت امکان‌های فنی ، حقوقی و زیربنایی لازم برای حضور سرمایه‌گذاران بین‌المللی فراهم خواهد شد . این سرمایه گذران با فضای کار در ایران در حوزه انرژی ناآشنا نیستند . قبلاً هم با ایرانی‌ها کارکرده بودند و به‌اندازه کافی تجربه لازم رادارند. ضمناً در شرایط موجود بخش نفت ، گاز و انرژی ایران جذاب‌ترین و وسوسه‌انگیزترین فرصت‌های لازم را برای سرمایه‌گذاری، پیش چشم غربی‌های مشتاق قرار داده است.

وزارت نفت هم پیش‌ازاین بارها به‌طور رسمی اعلام کرد که خود را برای پس از تحریم و افزایش ظرفیت تولید در کوتاه‌ترین زمان ممکن آماده کرده است . خبرهایی هم که تاکنون به بیرون درز کرده نشان می‌دهد گفتگوهای مقدماتی با شرکت‌های مطرح در این زمینه صورت گرفته است .

در همین زمان کوتاه‌مدت سه‌ساله ،صنعت خودرو نیز قادر خواهد بود با سرمایه‌گذاران و شرکای اروپایی به توافق‌هایی برسد . برخی از کارشناسان این صنعت با اطمینان می‌گویند : مانع فنی و اجرایی خاصی در سر راه صنعت خودرو ایران برای پیوستن به صنعت خودرو جهانی وجود ندارد. ایران می‌تواند صادرات خودرو را به کشورهای منطقه افزایش دهد و نیاز آن‌ها را تأمین کند. درزمینهٔ قطعه نه‌تنها توانایی تأمین نیاز کشورهای اطراف بلکه کشورهای اروپایی را هم دارد. برای حضور اروپایی‌ها مشکل فنی و حقوقی خاصی وجود ندارد . اما آمریکایی‌ها باید همچنان منتظر بمانند تا مسائل دیگر میان دو کشور ایران و آمریکا حل شود. این بخش هم به‌اندازه کافی تجربه‌های حقوق و فنی لازم را برای کار با شرکت‌های مطرح اروپایی دارد . ضمن این‌که پس از بخش انرژی یکی از بالاترین جذابیت‌ها را برای کشاندن خارجی‌ها به ایران دارد.از آنجائی که به‌طور متوسط به ازای تولید هر خودرو یک شغل مستقیم و یک شغل غیرمستقیم در کشور ایجاد می‌شود و این بخش حدود دونیم درصد تولید ناخالص داخلی ایران را به خود اختصاص داده ، به نظر می‌رسد تغییرات محسوسی درزمینهٔ اشتغال را در پیش داشته باشیم .

اما شاید بهترین زمینه برای جذب سرمایه‌های خارجی که بتواند مشکل ایران را درزمینهٔ اشتغال به میزان زیادی برطرف کند ، بخش راه است. اولویت دولت با تأمین و خرید هواپیما ، قطار برقی و پرسرعت و سپس راه است. برای درک بهتر آن تنها کافی است توجه کنیم که پروژه قطار پرسرعت تهران قم – اصفهان با سرعت 300 کیلومتر در ساعت نیاز به سرمایه‌ای در حدود سه میلیارد دلار دارد. و یا قطار برقی تهران مشهد که به شرکت مپنا واگذارشده نزدیک به شش میلیارد دلار برآورد هزینه شده است. خود متصدیان وزارت مسکن براین باورند که آن‌ها 70 میلیارد دلار پروژه تعریف‌شده و آماده دارند که فرصت‌های سرمایه‌گذاری را در برابر خارجی‌ها قرار می‌دهد. این اقدامات توانایی بالایی در ایجاد شغل و رونق اقتصادی در کشور دارد . به‌ویژه که بسیاری از این شغل‌ها می‌تواند در مناطق حاشیه و غیر از مرکز ایجاد شود. بااین‌همه ایران و سرمایه‌گذاران غربی تجربه بسیار اندکی برای همکاری در این حوزه باهم دارند. همین موضوع می‌تواند ابهاماتی را درباره موفقیت در این راه ایجاد کند.

دیگر بخش‌های اقتصاد ایران برای حضور خارجی‌ها و غربی‌ها اگرچه بکر و جذاب به نظر می‌رسد ،اما از آنجائی که تصور درست و مشخصی از فرصت‌های سرمایه‌گذاری در آن‌ها وجود ندارد و تحقیقات و بررسی‌های اقتصادی و فنی لازم از آن‌ها صورت نگرفته ، به نظر می‌رسد باید هجوم سرمایه‌گذاران خارجی به این بخش‌ها را به میان‌مدت و بلندمدت موکول کرد.

اما فوری‌ترین تأثیر پس از بحث روانی توافق، ارزان شدن واردات کشور است . با از بین رفتن موانع حقوقی و غیرحقوقی که زمان و هزینه واردات را بالابرده بود ، عده‌ای می‌گویند می‌توان تا 10 درصد ارزانی در قیمت واردات را شاهد بود. از این بابت و با توجه به این‌که میزان واردات در سال گذشته حدود 49 میلیارد دلار بود و با فرض ثبات در همین میزان واردات برای سال 94 ، واردات کشور نزدیک به پنج میلیارد دلار ارزان‌تر از سال پیش خواهد بود.

برخی از تحلیل گران بالابرده انتظارات عمومی و نیازی که دولت برای راضی نگه‌داشتن و پاسخ گفتن به این نیازها می‌بیند ، را عواملی می‌دانند که موجب خواهد شد بخش عمده‌ای از پول بلوکه‌شده که تقریباً معادل فروش نفت کشور در سال جاری خواهد بود ، صرف واردات شود و بخش تولید و اشتغال در این میان کمترین بهره لازم را از آن ببرد. این پروژه هم توسط منتقدین دولت کلید خورده و هم با موضع‌گیری‌های خود دولت و شخص رئیس‌جمهور به آن دامن زده‌شده است.

نیاز به اشتغال و کارآفرینی و بحرانی که کشور در این خصوص با آن روبرو است ، دست‌اندرکاران اقتصادی را واداشته که از دولت بخواهند تحت تأثیر تبلیغات جریان پرقدرت واردکننده قرار نگیرند و به بخش واقعی اقتصاد ایران توجه کند.به‌ویژه است آن‌های مرزی کشور که از شرایط حاد امنیتی نیز برخوردارند و دارای بیشترین نرخ بیکاری و کمترین میزان سرمایه‌گذاری هستند.

ناکارآمدی ، کاهش شدید بهره‌وری در همه حوزه‌ها و فساد که در سال‌های اخیر بخش جدایی‌ناپذیر اقتصاد سیاسی ایران شده ،علامت سؤال‌هایی است در برابر آن‌هایی که خواهان برخورداری بیشتر بخش تولید از این پول هستند . برای همین خیلی‌ها نگران‌اند که این باده‌ها کفاف مستی تولید را نخواهد داد و فضای اقتصادی و سیاسی ایران برای رسیدن به رشدهای اقتصادی پنج و شش‌درصدی بادوام چندساله ،نیاز به انجام یکسری اصلاحات ساختاری دارد که فعلاً نشانی از آن در افق دیده نمی‌شود.

این یادداشت را برای شماره 14 ایران فردا که در مرداد 1394 منتشر شد نوشتم

نوشته شده در 14 مرداد 1394 | بدون نظر



 
مدیریت کشور با دولت احمدی نژاد غیر ممکن است
ناهنجاری ها و آسیب های اجتماعی در دولت نهم تشدید شده است
ایران در حال وارد شدن به جرگه کشورهای فاسد جهان است
تقابل تفکر سیستمی با تفکر باندی و محفلی
آخرین تحولات روابط ایران – امریکا
بازاریان دستگیر شده در سلولهای انفرادی زندانی هستند

هر 2روز 3 دانشجو مورد تهاجم قرا گرفته است
مشروعیت های روشنفکرانه برای قاتلان کودکان غزه
کسی که به تو نان نمی دهد ،آزادی هم نمی دهد
یک مدرسه كانكسي در دل برج هاي بلند سعادت آباد ، ترانه بني يعقوب
قربان رفت !پیام تسلیت کانون فرهنگی فروغ در استراسبورگ
زنان در حاكميت مردانه روزنامه هاي ايران، ژیلابنی یعقوب

زنان موفق تر از مردان

گفتگوی جواد موسوی خوزستانی با دکتر محمد برقعی

ائتلاف وسیع زنان بر علیه لایحه حمایت از خانواده واقعا" با ارزش بود و دست‌آورد گران‌قدری داشت اما باید توجه داشت که این اتحاد و پیروزی حاصل از آن، بیشتر به درد یک‌پارچه کردن جنبش زنان پیشتاز ایران می‌خورد و گامی است بسیار با ارزش در انسجام آنان اما اگر آن را مسئله همه زنان ایران بدانیم و تصور کنیم که موضوعی است که توجه اکثریت زنان و مردان را به خود جلب می‌کند و آنان را درگیر کرده یا می‌کند به خطا رفته‌ایم. و یا اگر آن را مبارزه‌ای سخت برای حل یک مشکل بنیانی زنان ایران بدانیم نیز به کژ‌راهه افتاده‌ایم. و مبارزات زنان ایران را در همان چاله یا درست‌تر چاه ویلی انداخته‌ایم که مبارزات زنان بسیاری از کشورهای جهان در آن افتادند و مسئله ذهنی یک تعداد زنان نخبه را مسئله همه جامعه فرض کردند.







بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای بهمن احمدی امویی محفوظ است.

نقل قول غیرتجاری و با ذکر منبع و اطلاع نویسنده، آزاد است.